![]() |
![]() |
|
| ناله را هر چند می خواهم که پنهانی کنم .... سینه می گوید که من تنگ آمدم فریاد کن |
|
سلام دوستای گلم خوبین ؟ شرمندممممممممممممممممم به خدا می دونم خیلی وقته آپ نشدم درسام همین جور سنگین تر میشه منم هنوز هیچ کار نکردم قول میدم بعد کنکور حتما زود به زود آپ کنم ... راستی این مدتی که نبودم کلی اتفاقای خوب افتاد... مرسی از این که تویی تموم این مدت تنهام نذاشتین و برام نظر میدین ... به غیر از شما جناب غریبه زیادتر از حدت داری حرف می زنی برو پی زندگیت من که کار به کارت ندارم تازه اگه من چند سال به پای آشناترین غریبه ب زندگیم نشستم به خودم مربوطه به شما چه ؟ دوستون دارم دوستای گلم راستی او دوستای خوبم که درخواست تبادل لینک کردن بعد تیر حتما در خدمتشون هستم قربون همتون دعام کنین تو رو خدا به امید دیدار بای
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 بهمن1387ساعت 5:7 بعد از ظهر توسط آفتاب |
|
چه امید بندم در این زندگانی که در ناامیدی سرآمد جوانی سرآمد جوانی و ما را نیامد پیام وفایی از این زندگانی بنالم ز محنت همه روز تا شام بگریم ز حسرت همه شام تا روز تو گویی سپندم بر این آتش طور بسوزم از این آتش آرزوسوز بود کاندرین جمع ناآشنایان پیامی رساند مرا آشنایی ؟ شنیدم سخن ها ز مهر و وفا لیک ندیدم نشانی ز مهر و وفایی چو کس با زبان دلم آشنا نیست چه بهتر که از شکوه خاموش باشم چو یاری مرا نیست همدرد بهتر که از یاد یاران فراموش باشم ندانم در آن چشم عابد فریبش کمین کرده آن دشمن دل سیه کیست ؟ ندانم که آن گرم و گیرا نگاهش چنین دل شکاف و جگرسوز از چیست ؟ ندانم در آن زلفکان پریشان دل بی قرار که آرام گیرد ؟ ندانم که از بخت بد آخر کار لبان که از آن لبان کام گیرد ؟ دکتر علی شریعتی
سلام دوستای گلم خوبین ؟ ببخشید اگه دیر به دیر آپ میکنم به خدا خیلی سرم شلوغه همیشه امتحان داریم اصلا وقت سر خاروندن ندارم واسه م دعا کنین درس خوندنام نتیجه ی خوب داشته باشه راستی اگه بهتون کم سر می زنم بازم شرمنده من فقط در این حد وقت می کنم که گهگاه آپ کنم اما سر فرصت حتما میام پیشتون دوستون دارم بای بای |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 11:25 قبل از ظهر توسط آفتاب |
|
|
فکر می کنی چشات چیه ؟ دوتا بلای معمولی چه جوریه مگه صدات ؟ یه جور صدای معمولی فکر می کنی تو چی داری که امثال من ندارن ؟ فقط یه جور ناز و ادا و عشوه های معمولی وقتی ازت حرف می زنم دیگه نمی لرزه تنم تو هم یکی مثل همه تو آدمای معمولی اما نه طفلکی اونا از خیلی هاشون بدتری یه عاشق دمدمی و یه بی وفای معمولی اون قدیما یادم می آد گفته بودم موهات طلاست نمی شه زیرش بزنم یه جور طلای معمولی بیا فقط یه بار فقط یه بار کلاتو قاضی کن منم مثل اونا بودم ؟ اون عاشقای معمولی هر چی بودم دلت رو زد شعرا و عاشقونه هام رفتی سراغ کسی با مو و چشمای معمولی من نمی گم آدم باید عاشق چشم و ابرو شه دردیه که خوب نمی شه با یه دوای معمولی کاش ولی لایقت باشه اونکه شبات مال اونه فقط می خوام دعا کنم یه جور دعای معمولی تو که شبات روز شدن و روزمو رنگ شب زدی کاش لااقل بچه بودم با اون شبای معمولی کاش جای موندن توی عشق تو مشق شب مونده بودم تو مشکل سفیدی اون کاغذای معمولی ما بدجوری بهم زدیم حسرت به دل موندم هنوز بیرون بریم با هم یه روز حتی یه جای معمولی راستش می خواستم اولاش نقشی واسه ت بازی کنم نقش یه دختر خوش بی اعتنای معمولی دیدی نقاب من چه زود افتاد و من همون شدم ؟ بازم همون دخترک بی ادعای معمولی راستی میگم شعرای اون از مال من قشنگتره ؟ چی داره که من ندارم ؟ یه جور ادای معمولی فکر می کنم که راه به راه بهت میگه دوست داره منو شکست نکردن همین کارای معمولی خب می دونم من تو دلم برات می مردم ولیکن زیاد واسه ت جالب نبود این گفتنای معمولی چه فایده هر چیزی که بود تموم شد و دیگه گذشت اینم یه نامه کمتر از نوشته های معمولی نمی دونم تو می خونیش یا که نگاش نمی کنی به خاطر تازگی اون وعده های معمولی همونا که اول میدن به جز تو هیچ کس به خدا ! یه حرف ساده ی دروغ یه به خدای معمولی اگه که خوندیشم بگو این مال یه غریبه بود یه لطف اگه داری بگو یه آشنای معمولی اما اگه دیدی که نه زیادی اذیت می کنه بیا سراغ دختری با رویاهای معمولی منم می بخشمت آخه چاره ای جز این ندارم مثل همیشه قهرا و باز آشتیای معمولی اگه نخواستی نامه رو تو رو خدا پس نفرست رو عادت همیشگیت با اون یه تای معمولی خواستم یه جور سادگیمو فقط بهت نشون بدم نامه تمیزه ولی با مداد سیای معمولی دیگه مزاحم نمی شم تو کاری با من نداری ؟ تکیه کلام خودته این جمله های معمولی فقط یه چیزی دوست دارم به یه سوال جواب بدی غیر از تموم پرسشا و سوالای معمولی پشت چراغ چشم تو گل بفروشم تو می خری ؟ بهم نگاه کن به چشم یه جور گدای معمولی مریم حیدرزاده
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 11 مهر1387ساعت 11:50 بعد از ظهر توسط آفتاب |
|
|
سلام دوستای گلم خوبین ؟ من دوباره اومدم ...
نیست یاری تا بگویم راز خویش ناله پنهان کرده ام در ساز خویش چنگ اندوهم خدا را زخمه ای زخمه ای تا برکشم آواز خویش بر لبانم قفل خاموشی زدم با کلیدی آشنا بازش کنید کودک دل رنجه ی دست جفاست با سرانگشت وفا نازش کنید پر کن این پیمانه را ای هم نفس پر کن این پیمانه را از خون او مست مستم کن چنان کز شور می بازگویم قصه ی افسون او رنگ چشمش را چه می پرسی ز من ؟ رنگ چشمش کی مرا پابند کرد ؟ آتشی کز دیدگانش سر کشید این دل دیوانه را در بند کرد از لبانش کی نشان دارم به جان جز شرار بوسه های دلنشین بر تنم کی مانده از او یادگار جز فشار بازوان آهنین من چه می دانم سر انگشتش چه کرد در میان خرمن گیسوی من آنقدر دانم که این آشفتگی زان سبب افتاده اندر موی من آتشی شد بر دل و جانم گرفت راهزن شد راه ایمانم گرفت رفته بود از دست من دامان صبر چون ز پا افتادم آسانم گرفت گم شدم در پهنه ی صحرای عشق در شبی چون چهره ی بختم سیاه ناگهان بی آنکه بتوانم گریخت بر سرم بارید باران گناه مست بودم مست عشق و مست ناز مردی آمد قلب سنگم را ربود بس که رنجم داد و لذت دادمش ترک او کردم چه می دانم که بود مستیم از سر پرید ای هم نفس بار دیگر پر کن این پیمانه را خون بده خون دل آن خود پرست تا به پایان آرم این افسانه را فروغ فرخزاد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 3:46 بعد از ظهر توسط آفتاب |
|
|
آسان گریز من که ز دامم رهید و رفت
از این دل شکسته ندانم چه دید و رفت
پیچیدمش به پای تن خسته را چو خار
چون سیل کند خار و به صحرا دوید و رفت
گشتم چو آبگینه حبابی به روی آب
بادی شد و وزید و دلم را درید و رفت
او مرغ بال بسته ی من بود و ای دریغ
با بال بسته از لب بامم پرید و رفت
بر دامنش سرشک و به لب بوسه ریختم
خندید و گریه کرد و چو آهو رمید و رفت
شعرش به ره نهادم و گفتم که شعر دام
رقصید روی دامم و دامن کشید و رفت
بویم نکرد و یک طرف افکند و دور شد
ای باغبان نخواست مرا ، از چه چید و رفت
آری شهاب دلکش شب های جاودان
یک دم به شام تیره ی نصرت دمید و رفت نصرت رحمانی
...باشد ولی نگفتی این حرف آخرت بود
من باخبر نبودم از آنچه در سرت بود
باور نکردم اما ، گفتی مرا ندیدی !
یا من شکسته بودم یا عین باورت بود
یک شب رسیدی از راه دست مرا فشردی
چیزی شبیه خنجر در دست دیگرت بود
در دست های من بود یک عمر دست هایت
دستی که رنگ خون داشت دستی که خنجرت بود
من مثل سایه ای از آیینه ات گذشتم
زخمم زدی نگفتی شاید برادرت بود
من سوختم تو ماندی باور نکردی از من
خاکستری که دیدی دیدار آخرت بود ... ناصر فیض
سلام دوستای گلم خوبین ؟ یه حسی بهم میگه این پست آخره .. نمی دونم شایدم نباشه ... اما فعلا دیگه هیچ انگیزه ای واسه آپ کردن ندارم چون ... نمی دونم عشق و تو دلم کشتم یا خودش مرد یا هنوز نیمه جون داره دست و پا می زنه اما هر چی هست دیگه اونقدر قوی نیست که بخوام به خاطرش بنویسم .. شکستم اما غرورم و هنوزم دوست دارم با اینکه خورد شده ... حتی اگر هم برگردم فقط و فقط به خاطر دل خودمه نه به خاطر یه عشقی که واسه معشوقش هیچ ارزشی نداره ... از همه تون ممنونم که تو تموم این مدت کنارم بودین و تنهام نذاشتین ... بر می گردم شاید با همین وب یا یه وب دیگه اما حالا نه هروقت که تونستم با خودم کنار بیام برمی گردم دوستتون دارم و امیدوارم همیشه شاد باشین و به آرزو هاتون برسین ... خدانگهدارتون
می دونستم یه روز میری ، می دونستم که خودخواهی
می دونستم دلت دوره ، رفیق نیمه ی راهی
دل و حرمت شکستی تو اینه رسم وفاداری
دلم زخمی دنیا بود خیال کردم دوا داری
از همون اول می دیدم که تو بغض من نبودی
تو رو با خودم می دیدم اما تو یه سایه بودی
تو نگات عشقی ندیدم که بشه به خاطرش مرد
کبر و خودخواهی محضت مثل زالو دلمو خورد
سلام غریبه این آخرین دل نوشته م برای توا، چیه ؟ باورت نمی شه ازت بریده باشم ؟ آره همه چی لااقل برای من دیگه تموم شده ... متاسفم برات که از همون اولشم قدرمو ندونستی ... من از خیلی چیزا چشم پوشی کردم اما تو نفهمیدی ... دوباره شدی همون غریبه .. همون غریبه ای که هیچ وقت نشناختمش ... نمی گم ازت متنفرم ... نمی گم ازت بیزارم .. فقط میگم دارم این عشقو خفه ش می کنم ... آخ که نمی دونی چه حس خوبیه حس آزادی ... حس بی تعلقی ... دیگه نمی خوام واسه رفتنت اشک بریزم چون ارزش اشکای پاک منو هم نداری ... بار اول خیلی گریه کردم بار دوم بغض کردم و با خودم شرط کردم اگه برگشتی قبولت نکنم اما ... نشد باز اشتباه کردم بار سوم ... به اندازه ی تموم عمرم شکستم ... می دونستم داره چه اتفاقی می افته فقط دنبال یه نشونه بودم تا مطمئن شم ... می دونی کی فهمیدم ؟ روز تولدم که مطمئنم یادت بود و نخواستی حتی یه تبریک خشک و خالی بگی ... نه من به تبریک تو محتاج نبودم ... همین حالاشم خیلیا هستن ... اما من کور بودم و چشمامو بسته بودم ... تولد 18 سالگیمو واسم زهر کردی ... 2 سال از زندگیمو خراب کردی ... با نقاب مهتاب اومدی و با همون نقاب سنگی اسمت فرار کردی ... اما حالا دیگه مهم نیست من دیگه می خوام زندگی کنم ؟ می فهمی زندگی یعنی چی ؟ نه ... نمی فهمی ... من عشق می خواستم نه هوس ... اینو هم نفهمیدی ... نمی گم خداحافظ آخه ... خداحافظی درکار نیست ما خیلی وقته از هم جداییم واسه تو خیلی وقته جریان تموم شده و منم بالاخره از با تو بودن دل کندم ... این جمله رو یادت میاد ؟ حالا اینو به جای خداحافظی می گم که خوب یادت بمونه ... من آفتاب بودم و هستم و می مونم اما تو لیاقت مهتاب موندن و نداشتی ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 تیر1387ساعت 1:57 قبل از ظهر توسط آفتاب |
|
سلااااااااااااااااام خوبین ؟ اگه گفتین فردا چه روزیه ؟؟؟؟؟؟؟
۱۳ تیر یک روز تاریخی ....!!!!!!!می دونین چرا ؟شما تا حالا کی و دیدن روز تولدش کنکور داشته باشه آخه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تولد تولد تولدم مبارک .. مبارک مبارک ... تولدم مبارک بیام شمعا رو فوت کنم ۱۰۰۰ سال زنده باشم ! زیاده نه ؟ نه خدا جون همون عمر مفید کافیه ۱۰۰۰ سال خیلی زیاده !!!!!!!
اااااااااااااااااااااااااا خب حالا چی لازم داریم ؟ آها کیک!بفرمایین نوش جون
آخی ببخشین دیگه کیک مجازی همین خواص و داره دیگه دهنو آب میندازه ولی از خودش خبری نیست!
فکر کردین من افتخار میدم باهاتون عکس بگیرم ؟ به همین خیال باشین من اینجام !ایناها این پایین! چه خوشگلم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
می دونی امروز که روز تولدته وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت ؟ جایی میری که مردمی داره که می شکننت ، نکنه غصه بخوری . من همه جا باهاتم . تو تنها نیستی ، تو کوله بارت عشق می ذارم که بگذری . قلب میدم که همراهیت کنه و مرگ میدم که بدونی بر میگردی پیشم . خدا جونم گفتی تنها نیستم قبول کردم که با حضورت تو قلبم بیام تو این دنیا .گفتی داری میری یه جایی که مردمش دلمو می شکنن نه ؟ مگه نگفتی تنهام نمی ذاری ؟ پس حالا که دلم تیکه تیکه و داغونه چرا تنهام گذاشتی ؟ مگه نگفتی نترسم ؟ نترسیدم و راه افتادم اما حالا به جایی رسیدم که هیچی از اونجا معلوم نیست نه عرش تو نه قعر این دنیا ... قلب دادی بهم .. آخه واسه چی ؟ تو این دنیایی که مردمش معنی عشقو نمی فهمن عشق و یه قلب داغون به چه درد من می خورد ؟ آره یه قلب دادی بهم که از بس توشو پر از عشق کردی دیگه جایی واسه تپیدن خودش نمونده ! تازه فهمیدم وقتی تاتی بهم می گفت روز تولدم دلم می گیره یعنی چی ؟ تازه فهمیدم وقتی مامان منو به جای بابا می بوسه و هدیه مو میده یعنی چی ؟ بابایی اگه بدونی چقدر جات خالیه ... کاش هنوز بودی ... خدایا فقط یه دلخوشی واسه م مونده اونم برگشتن پیش توا ... تنهام نذارم خدا جون
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 0:5 قبل از ظهر توسط آفتاب |
|
آنکه می گوید دوستت دارم خنیاگر غمگینی است که آوازش را از دست داده است . ای کاش عشق را زبان سخن بود هزار کاکلی شاد در چشمان توست هزار قناری خاموش در گلوی من . عشق را ای کاش زبان سخن بود آنکه می گوید دوستت دارم دل ِ اندُهگین ِ شبی است که مهتابش را می جوید . ای کاش عشق را زبان سخن بود هزار آفتاب خندان در خرام توست هزار ستاره ی گریان در تمنای من . عشق را ای کاش زبان سخن بود احمد شاملو
هر بار دو عاشق با هم ملاقات می کنند ، در حقیقت چهار آوایند که سخن می گویند . دو تا از آنها که مرئی اند ، رابطه ای متفاوت از دو آوایی که نامرئی اند . شاید دو آوای نامرئی ، مشغول بحثی خشونت بار در زمینه ی مسائل مادی باشند ، اما ارواح آنها در صلحند و آرزو دارند به هم نزدیکتر شوند ... جبران خلیل جبران
پنج وارونه چه معنا دارد ؟! خواهر کوچکم از من پرسید من به او خندیدم کمی آزرده و حیرت زده گفت روی دیوار و درختان دیدم باز هم خندیدم گفت دیروز خودم دیدم پسر همسایه پنج وارونه به مینو می داد آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم بعدها وقتی غم سقف کوتاه دلت را خم کرد بی گمان می فهمی ـ پنج وارونه چه معنا دارد ... برگرفته از وبلاگ سلطان فاصله ها |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 1:15 قبل از ظهر توسط آفتاب |
|
عصاره ی همه ی مهربانی ها را گرفتند و از آن مادر ساختند . (ویلیام شکسپیر ) سلام مامان قشنگم الهی من فدات شم روزت مبارک انشاالله هزار سال زنده باشی و سایه ت بالا سر ما باشه ببخشید هر چی گشتم یه شعر قشنگ پیدا نکردم فقط می خوام بگم خیلی دوست دارم حالا ... بیشتر از همیشه ... فدای تو دختر کوچولوت |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 4 تیر1387ساعت 1:31 بعد از ظهر توسط آفتاب |
|
|
قسم به عشقمون قسم همه ش برات دلواپسم
قرار نبود این جوری شه یهو بشی همه کسم
راستی چی شد چه جوری شد این جوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم
به ملاقات آمدم ببین که دل سپرده داری
چگونه عمری از احساس عشق شدی فراری ؟
نگاهم کن دلم را عاشقانه هدیه کردم
تو دریا باش و من جویبار عشق و در تو جاری
من از پروانه بودن ها من از دیوانه بودن ها
من از بازی یک شعله ی سوزنده
که آتش زده بر دامان پروانه نمی ترسم
من از هیچ بودن ها از عشق نداشتن ها
از بی کسی و خلوت انسان ها می ترسم
راستی چی شد چه جوری شد این جوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم
من از عمق رفاقت ها من از لطف صداقت ها
من از بازی نور در سینه ی بی قلب ظلمت ها نمی ترسم
من از حرف جدایی ها مرگ آشنایی ها
من از میلاد تلخ بی وفایی ها می ترسم
راستی چی شد چه جوری شد این جوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم
آسمان در پناه نگاهت جان می گیرد و خورشید به افتخار نفس هایت می تابد ، ماه در خفا برای درخشش دیدگانت می گرید و ستاره ها ... زخم اشک ستارگان را که در غم فراقت می بارند با چه چیز التیام بخشم ؟ حال که حتی کهکشانها نیز در نبودت دسته دسته ستاره ها را زنده به گور می کنند ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 31 خرداد1387ساعت 5:54 بعد از ظهر توسط آفتاب |
|
سلام ... به کی سلام می کنم ؟ به تو که هیچ وقت نمی آی به این دفتر کهنه ی پر از گلایه سر بزنی ؟ ولی خب شرط ادبه که بهت سلام کنم ... الان که دارم این پستو می زنم یه شب خیلی قشنگه که دوباره ماه تو آسمونه ... بازم ماه کامله ... اما هنوز اون رنگ زرد خوشگلشو نداره ... که من و یاد ... بذار این یه راز بمونه که منو یاد چی میندازه ... یادش به خیر اون شبایی که ماه کامل بود ... یادش به خیر او روزایی که تو ماه من بودی و مال من ... منم خورشید تو و مال تو ... مهتاب روزای گذشته! اون همه عشق کجا رفته ؟ نگو از اول هیچ عشقی نبوده که باور نمی کنم یه ساله دارم با خودم کلنجار می رم اما هنوز نتونستم باور کنم که دوستم نداشتی و اومدی ... نه تو اونقدر نامرد نیستی که بخوای اینقدر عذابم بدی ... مگه دل آسمونیا از جنس آسمون نیست ؟ مگه تو از آسمون نیفتادی رو زمین خشک دلم ؟ مگه خودت نگفتی تو مهتابی و منم آفتابت باشم ؟ آره رسم زمونه اینه که هیچ وقت آفتاب و مهتاب نمی تونن کنار هم باشن اما من فقط دلم به شبا خوشه که یه نگاه به آسمون بندازم و ماه و ببینم به این امید که شاید تو هم هنوز یه نگاهی به این غربت زده بندازی ... لعنت به هر چیزی که مانع کنار هم بودن ما میشه ... به خدا قسم دیگه دارم کم میارم چرا نمی خوای باور کنی که دیگه تحملم داره تموم میشه ؟ تا کی باید صبر کنم وقتی فقط به بودنت راضیم ؟ نمی دونم تو این یه ماهی که قراره تنها باشی چه کار می کنی ؟ از همین الان نگرانتم ... آره اینم از حماقتمه که هنوزم منتظرتم ... نمی گم برگرد ... خودت می دونی که هیچ وقت التماست نکردم هر جور خودت راحتی سعیمو می کنم که بتونم دووم بیارم کاش تو هم بیای و کمکم کنی ....... ( عزیزای من اگه می خواین نظر بدین برین پست قبلی این پست فقط واسه مهتابه! ) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 9:19 بعد از ظهر توسط آفتاب |
|
|
امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو هم درد من مسکینی
کاهش جان تو من دارم و من می دانم
که تو از دوری خورشید چه ها می بینی
تو هم ای بادیه پیمای محبت ، چون من
سر ِ راحت ننهادی به سر بالینی
هر شب از حسرت ماهی ، من و یک دامن اشک
تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی
همه در چشمه ی مهتاب غم از دل شویند
امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی
من مگر طالع خود در تو توانم دیدن
که توام آینه ی بخت غبار آگینی
باغبان خار ندامت به جگر می شکند
برو ای گل که سزاوار همان گلچینی
نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید
که کند شکوه ز هجران ِ لب شیرینی
کی بر این کلبه ی طوفان زده سر خواهی زد ؟
ای پرستو که پیام آور فروردینی
شهریارا اگر آیین محبت باشد
چه حیاتی و چه دنیای بهشت آیینی شهریار
نفس هایم می شکنند و من چون غریقی که دیوانه وار در سیلاب غم دست و پا می زند رو به سوی نیستی می روم .اشک هایم می شکنند و تن پوش عریانی احساسم می شوند . زمان دیوانه وار می گذرد . روز بی اعتنا به انتظارم شب را در آغوش می کشد و شب ... . می رهم از هر چه هست و نیست ، از هر چه بیگانگی . اسیر غربتم ، کاش تو در این غربت سکوتم را می شکستی . تو مرا نمی بینی که چگونه قامتم زیر بار عشق خم شده است و چگونه پیکره ی دردم پاهایم را ناخواسته به پیش می راند . تو از من می گذری ، بی دلیل . فریاد می زنم ، نامت را هزاران بار بر سر هر کوه فریاد می زنم اما تنها انعکاس شوم مرگ پاسخم را می دهد . روشنی می شکند . از پس آن ظلمتی مرا در آغوش می گیرد . نمی دانی چقدر دست هایش سرد و خشن است . بیهوده تلاش می کنم بگریزم اما پاهایم ناتوانند . عاجزانه لطافت نگاهت را طلب می کنم لیکن تو دور از منی . دورتر از هر ستاره . غریبه ترین آشنایی که به پاهایم توان راه رفتن داد و خود توان برخاستن را از من ربود . در این شهر غریب نشانی از تو می جویم اما ... دریغ و درد که تنهایم . در یک شب ظلمانی قلبم از تپش می ایستد . نگران به اطراف می نگرم ، همه جا خاموشی است . در لحظه ی مرگم تو را می جویم اما تنها صدایی به گوشم می رسد ؛ زمزمه وار تکرار می کنم قلبم می شکند ... آفتاب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 8:24 بعد از ظهر توسط آفتاب |
|
|
من بی تو هیچم تو باورم نکن
خیسم ز گریه تنهاترم نکن
عاشق نبودم تا با تو سر کنم
آتش نبودم خاکسترم نکن
اگه عاشقت نبودم اگه بی تو زنده بودم
تو بمون که بی تو غصه می خورم
اگه دل به تو نبستم اگه این منم که هستم
ولی از هوای گریه ات پُرم
اگه شکوه دارم از تو اگه بی قرارم از تو
تو بمون که آشیانه ام تویی
به هوایت ای ستاره به تو می رسم دوباره
اگه عاشقم بهانه ام تویی
دل کنده بودم از هم زبونیَت
پنهون نکردی از من نشونیَت
من پا کشیدم از بخت بسته ام
تو پا فشردی بر مهربونیَت
اگه همزبون نبودم اگه مهربون نبودم
چه کنم دل ، این دل شکسته رو
اگه سرد و مرده بودم ، اگه پر نمی گشودم
به تو بستم این دو بال خسته رو
اگه شکوه دارم از تو ، اگه بی قرارم از تو
تو بمون که آشیانه ام تویی
به هوایت ای ستاره به تو می رسم دوباره
اگه عاشقم بهانه ام تویی
به من تکیه کن ! من تمام هستی ام را دامنی می کنم تا تو سرت را بر آن بنهی ! تمام روحم را آغوشی می سازم تا تو در آن از هراس بیاسایی ! تمام نیرویی را که در دوست داشتن دارم ، دستی می کنم تا چهره و گیسویت را نوازش کند ! تمام بودن خود را زانویی می کنم تا بر آن به خواب روی ! خود را ، تمام خود را به تو می سپارم تا هرچه بخواهی از آن بیاشامی ، از آن برگیری ، هرچه بخواهی از آن بسازی ، هرگونه بخواهی ، باشم ! از این لحظه مرا داشته باش ! دکتر علی شریعتی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 11:22 قبل از ظهر توسط آفتاب |
|
سلام ... یه سلام بی رمق .. یه سلام بی جون و رنگ و رو رفته ... بازم دارم برای تو می نویسم تویی که می دونم هیچ وقت نمی آی به این دفتر خاطرات من نگاه کنی ... بازم دلم گرفته اما ... هنوز هوای امید تو سرمه .... هنوز امید دارم به اینکه شاید همه چیز اونجوری که می بینم و فکر می کنم نباشه ... می دونی چرا ؟ چون هنوزم حرف و دلت با هم یکی نیست ... هنوز که هنوزه توی نگاهت یه چیزیه که باعث میشه امید داشته باشم ... آخه نفهمیدی من از نگاهت یا رفتارت هر چی که تو دلت می گذره رو می فهمم . چرا سعی می کنی اون چیزی که تو دلت می گذره رو پنهون کنی ؟ فقط به خاطر یه مشت اراجیف ؟ چرا می خوای هر لحظه بیشتر از قبل عذابم بدی ؟ چرا نباید یه روز فقط یه روز دلم به بودنت خوش باشه ؟ این انتظار زیادیه ؟ دیگه از این زندگی با تموم این روزای تکراریش خسته شدم ... نمی خوای این همه دلخوری و سردی و تموم کنی ... ؟ باشه من از تموم چیزایی که دوست داشتم بدونم می گذرم فقط تو ... نمی تونم باور کنم این تنهایی و ... این روزا بیشتر از قبل یاد اون روزایی که با هم بودیم می افتم کم کم داشتم با نبودت کنار می اومدم تقصیر خودت بود بازم منو هوایی کردی ... منی که یه سال تموم داشتم با خودم کلنجار می رفتم فراموشت کنم اما آخرشم تصمیم گرفتم که کمتر بهت فکر کنم چون هیچ جور نتونستم از یاد ببرمت ... تو رو نمی دونم ... یه روز بهت گفتم بخشیدمت! نه ؟ اون روز این حرفو زدم اما ... بعد خیلی پشیمون شدم .... آخه تا حالا بهت دروغ نگفته بودم ... من هنوز نتونستم ببخشمت نتونستم از اون روزایی که تو بدترین شرایط تنهام گذاشتی بگذرم نتونستم کارایی رو که کردی فراموش کنم هنوز بغض اون روزا تو گلومه هنوز که هنوزه وقتی یاد روز خداحافظیمون می افتم گریه م می گیره ... تو خیلی راحت خداحافظی کردی و من ... آروم ... اما بعد اینکه گوشی و گذاشتم فقط تو اتاق تنها نشستم و گریه کردم ... اون شب بدترین شب عمرم بود داشتم از بغض می ترکیدم اما نمی تونستم گریه کنم ...نمی دونم چرا نفهمیدی بعد تموم اون بلاهایی که سرم اومد وقتی تو اومدی پیشم چقدر بهت عادت کردم چقدر ... حالا هم مثل اون روزا باهام قهر کردی ... یادش به خیر قبلا می گفتی نمی تونی باهام قهر کنی ... اما من ... نمی دونم به هر چیزی که فکر کنی تا حالا فکر کردم اما هنوز نفهمیدم مشکلت چی بوده ؟ اما تو هنوز با همه ی این مسائل واسه من همون کوچولوی آسمونی هستی که اگر چه گاهی از سنگ میشی اما گاهی هم انقد دلت شیشه ایه که با یه تلنگر می شکنه... توهمون کوچولوی آسمونی هستی واسه من که هر چقدرم گناه کنی باز دلت از جنس خداست چون هنوز دلت واسه فهمیدن گناه آدما خیلی کوچیکه ! اما کافیه فقط یه ذره بیای این ور تر اون وقت درست می افتی تو راهی که تهش به خدا می رسه ...جلوی در خونه ی خدا اگه در بزنی می رسی به یه فرشته ... اگه بگی می خوای خدا رو ببینی راهت نمیده تو خونه . بهت میگه فقط صداش بزن اون صداتو می شنوه ..... صداش می کنی ... فریاد می کشی ... اما خدا جوابتو نمی ده ... صدات هیچ جوری به خدا نمی رسه ... حالا فقط کافیه که صدات پر عشق باشه اون وقته که صدات تا آسمون هفتم میره و عرش خدا رو می لرزونه ... خدا عاشقا رو دوست داره مگه نه ؟ می دونی چرا اینا رو میگم ؟ چون خدا گاهی که فکر می کنم صدامو نمی شنوه واقعا صدامو شنیده اما خیلی دیرجواب میده چون فاصله ش ازم خیلی دوره ... تا حالا هر چی ازش خواستم بهم داده درسته تو لحظه نبوده اما هیچ وقت یادش نرفته که من ... همون کوچولوی بازیگوش بهشتی که روی زمین جا موندم و دارم میون این آدما که یه روزی عطر بهشت و میدادن و حالا ... زندگی می کنم هنوز بهش محتاجم و بدون محبتای اون زنده نمی مونم ... تو هم بیا خدا عاشقا رو خیلی دوست داره ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 11:17 قبل از ظهر توسط آفتاب |
|
|
می خواهمت می دانی اما باورت نیست فکری به جز نامهربانی در سرت نیست دیگر شدی هر چند ، اما من همانم آری همان شوری که در سر دیگرت نیست من دوستت دارم تمام حرفم این است حرفی که عمری گفتم اما باورت نیست من آسمان بی کران ، روحی بلندم باور کن این کوتاهی از بال و پرت نیست ای کاش در آغاز با من گفته بودی وقتی توان آمدن تا آخرت نیست ناصر فیض
مرا عمری به دنبالت کشاندی سرانجامم به خاکستر نشاندی ربودی دفتر دل را و افسوس که سطری هم از این دفتر نخواندی گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت پس از مرگم سرشکی هم فشاندی گذشت از من ، ولی آخر نگفتی که بعد از من به امید که ماندی ؟ فریدون مشیری
بیا به خلوت بی ماهتاب من بگذر به شام تار من ای آفتاب من بگذر کنون که دیده ام از دیدن تو محروم است فرشته وار شبی را به خواب من بگذر نگاه مست تو را آرزوکنان گفتم بیا به پرتو جام شراب من بگذر اگر که شعر شدی بر لبان من بنشین اگر که نغمه شدی از رباب من بگذر فروغ روی تو سازد دل مرا روشن بیا و در شب بی ماهتاب من بگذر شبی کرم کن و در کلبه ام قدم بگذار مرا ببین و به حال خراب من بگذر تو را که طاقت سوز حمید یک دم نیست نخوانده شعر مرا از کتاب من بگذر حمید مصدق
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 9:25 بعد از ظهر توسط آفتاب |
|
در این شب های بی مهتاب و پر درد دلم از حسرت دیدار تو سرد در این ورطه که زندان سیاهی است دلت از نو مرا تنها رها کرد رسیدی از ره و نادیده رنجم دوتا شد قامت این قلب پر درد غم چشمان سر مستت مرا کشت رها کن این غرور و باز برگرد من شاعر کجا شعری سرودم ؟ مگر جنس غزل اشک است و از درد ؟ و دانم روزی از این کنج غربت روم جایی تهی از مرد نامرد و می بینم تو را در گرد این راه که شد مهرت از این محنت سرا طرد آفتاب دوشنبه ساعت ۷ غروب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 10:59 بعد از ظهر توسط آفتاب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره آفتاب |
سلام . من عاطفه هستم 18 سالمه از شمال. عاشق ادبیات و شعرم واسه همین این وبلاگو ساختم تا شعرا و متن هایی که دوستشون دارم و توش یادگاری بذارم واسه تموم اونایی که معنی عشق و می فهمن . امیدوارم از مطالب این وبلاگ راضی باشین .
بر تو چون ساحل آغوش گشودم در دلم بود که دلدار تو باشم وای بر من که ندانستم از اول روزی آید که دل آزار تو باشم دو قلب عشقی را به سنگینی همه ی عالم به بلندی همه ی آسمان ها به کشش همه ی کهکشان ها و به گرمی و روشنی همه ی آفتاب ها در خود می کشند . چه سخت ! چه لذت بخش ! چه بی تاب ! در خیال نمی گنجد ! من آبادی نمی خواهم خرابم کن خرابم کن بسوزان شعله ام کن در دهان شعله آبم کن خوشا آن شب که با آهم بسوزم هستی خود را خدایا تا گریزم زین تن خاکی شهابم کن آفتاب من نه در مشرق است نه در مغرب . در مشرق نیست زیرا سال هاست که از طلوعش گذشته است . از افق دور شده است . به اوج آسمان آمده است . در مغرب نیز نیست . او اهل غروب نیست . او خورشید بی غروب من است ....... من از دست تو بردم شکایت پیش مهتاب که از گلدون چشمام چقدر چیدی گل خواب من از دست تو بردم شکایت پیش خورشید که عشقت در وجودم چقدر سوزنده تابید ... |
| پیوندهای روزانه |
|
درد این خانه ی متروک تفلدش مبارک همواره تویی... و عشق ... از مشرق خیال باز هم لیلی و ... یه خاطره ... تا روشنی های بلند آسمانی ستاره ی کور مهتابی ترین سکوت آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1387 آبان 1387 مهر 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
منبع کد اهنگ مینوس
|
RSS
|