تبليغاتX
کوچولوی آسمونی
ناله را هر چند می خواهم که پنهانی کنم .... سینه می گوید که من تنگ آمدم فریاد کن

کدام فتنه جادو کرد ؟ دلت ز من جدا مانده ست

 

به راه من ، کدامین دست سیاه دانه افشانده ست ؟

 

به جامه های گلپوشم که پیه گرگ اندوده ست ؟

 

به خوابگاه خاموشم که بال جغد سوزانده ست ؟

 

عروس حجله ی شعرم چه در کمال نقصان داشت

 

که دُرج گهر مِهرش به مُهر همچنان مانده ست  ؟

 

مرا به خویش می خواندی به لطف و ، باورم می شد

 

کنون چگونه باید گفت که او مرا ز خود رانده ست ؟

 

چگونه خشکسالی را به نازکان روا دیدی ؟

 

مگر نه لطف بارانت مرا ز ریشه رویانده ست ؟

 

دل گرفته ی ما را گشایش از نسیمی کو ؟

 

که این سراچه را حسرت به هفت پرده پوشانده ست

 

صدای توست در گوشم که واژه هاش روشن نیست

 

امیدوار می گویم مرا به سوی خود خوانده ست

 

خیال توست در چشمم به پیشباز می آیم

 

شگفت حال ، می بینم که روی بازگردانده ست !

 

میان گریه می گویم به خود که : سادگی ها بس !

 

حقیقتی است این ، آری دلش ز من جدا مانده ست ...

سیمین بهبهانی

+ نوشته شده در  شنبه 31 شهریور1386ساعت 11:2 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

 

ای معنی عشق !

 

ای یاد تو در خاطر من جاودانه !

 

ای بی تو چشمم چشمه ی اشک شبانه !

 

ای روشنایی ، ای چراغ زندگی !

 

ای رفته در ابر سیاه بی نشانی !

 

وقتی تو رفتی –

 

از مشرق لب ها ، طلوع خنده ها رفت

 

از دست من ، وز دست ما آینده ها رفت

 

وقتی تو رفتی –

 

مهتاب بام آسمان کمرنگ تر شد .

 

وقتی تو رفتی –

 

دنیا به چشمم ، از قفس هم تنگ تر شد .

 

وقتی تو رفتی –

 

اندوه ، شوق زندگی را از دلم برد .

 

وقتی تو رفتی –

 

برگ درختان زرد شد ، خورشید افسرد

 

وقتی تو رفتی ، مرگ خندید –

 

در جمع ما انگیزه های زیستن ، مرد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 31 شهریور1386ساعت 2:28 قبل از ظهر  توسط آفتاب | 

چنان زد آتشم با بی وفایی

 

که بیزارم دگر از آشنایی

 

ز هر بیگانه ای بیگانه تر شد

 

میان ما خدایا کن خدایی

 

مرا چون ناشناسان دید و بگذشت

 

که ، بگذشته است زین بی اعتنایی ؟

 

چه کردم کاینچنین بگریخت از من ؟

 

چه ناموزون زد آهنگ جدایی !

 

بر او دل بستم و شد خصم جانم

 

روا بر من نبود این ناروایی

 

نمی دانند قدر یکدلی را

 

گرفتاران درد خودنمایی

 

کشیدم آنچه از دست دلم بود

 

ز من  یارب بگیر این باصفایی

 

همان بهتر که روز و شب از او دور

 

بسوزم با نوای بی نوایی

 

جفا را با وفا پاداش بخشند

 

مقیمان حریم کبریایی

معینی کرمانشاهی

+ نوشته شده در  شنبه 31 شهریور1386ساعت 2:19 قبل از ظهر  توسط آفتاب | 

 

دوست من ! من آن نیستم که می نمایم ، نمود پیراهنی است که به تن دارم ! پیراهنی بافته ز جان که مرا

از پرسش های تو و تو را از فراموشی در امان می دارد .

 

آن « من » ی که در من است در خانه ی خاموشی ساکن است و تا ابد همانجا می ماند ! ناشناس

 

 ودرنیافتنی . من نمی خواهم هر چه می گویم باور کنی و هر چه می کنم بپذیری زیرا سخنان

 

 من چیزی جز صدای اندیشه های تو و کار های من چیزی جز عمل آرزوهای تو نیستند .

 

هنگامی که تو می گویی باد به « مشرق » می وزد ، من می گویم « آری به مشرق می وزد »

 

 زیرا نمی خواهم تو بدانی که اندیشه ی من در بند باد نیستبلکه در بند دریاست ، « می خواهم

 

 در دریا تنها باشم » تو نمی توانی اندیشه های دریایی مرا دریابی و من نمی خواهم که تو

 

 دریابی ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 31 شهریور1386ساعت 2:16 قبل از ظهر  توسط آفتاب | 
سلام بچه ها تو این چند روز یا حالا چند هفته یا ماه آینده یه مهمون قراره برام بیاد همون مهتاب کوچولوی خودم که دیگه مال من نیست دارم وبو واسه ش آب و جارو می کنم اگه دوست نداشتین نخونین این قسمتو

سلام عزیزم نمی دونم کی قراره بیای و سر بزنی اما هر وقت که اومدی و این پست و دیدی قدمت روی چشمای منه . دلم برات تنگ شده . می دونم همیشه نامه هام حرفام دلتنگی هام همه بی جوابن تو همیشه در قبال کارای من ساکت می مونی همینم غصه رو دلمو زیادتر می کنه نمی دونم چی بگم ؟ نمی دونم تقصیر از من بوده یاتو اما تنها چیزی که برام واضحه اینه که تو این مدت منم کم اذیتت نکردم منو ببخش اما قبول کن که تلافیشو بدجور داری سرم درمیاری از یه بار رفتنت تموم وجودم به رعشه افتاد اما دوباره تنها گذاشتنت خوردم کرد تو که می دونستی من چقدر ... چرا ؟ چرا اینجور عذابم دادی ؟ کاش می دونستم دلیل این کارات چیه این حرف چیه که اینقدر از من مهمتره که روی زبونت واسه گفتن به من نمی چرخه . خسته شدم از بس شب و روز به جون خدا غر زدم از این انتظار مسخره خسته شدم از شنیدن صدات بدون دسترسی بهت خسته شدم . کاش ... بعضی موقع ها فکر می کنم شاید عجله کردم اما وقتی یاد کارات می افتم بدجور خونم به جوش میاد نمی دونم کجای کارم اشباه بود که از اونجا به اینجای وحشتناک رسیدم الان ۱ ساله که دلرم با خودم می جنگم دوباره شهریوره دوباره تردید من وای خدا دارم دیوونه میشم راستی یه سر به آرشیوم بزن بعد نظرت رو هم حالا یه میل بزن یا تو همین قسمت ستاره ی دنباله دار بنویس اما ... یه جور که بفهمم کی هستی ؟ باشه ؟ همین یه بارو فقط به حرفم گوش کن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 3:10 قبل از ظهر  توسط آفتاب | 

پشت شیشه برف می بارد

 

پشت شیشه برف می بارد

 

در سکوت سینه ام دستی

 

دانه ی اندوه می کارد

 

مو سپید آخر شدی ای برف

 

تا سرانجامم چنین دیدی

 

در دلم بارید ، ای افسوس

 

بر سر گورم نباریدی

 

چون نهالی سست می لرزد

 

روحم از سرمای تنهایی

 

می خزد در ظلمت قلبم

 

وحشت دنیای تنهایی

 

دیگرم گرمی نمی بخشی

 

عشق ، ای خورشید یخ بسته

 

سینه ام صحرای نومیدی است

 

خسته ام از عشق هم خسته


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 2:52 قبل از ظهر  توسط آفتاب | 

از من بریده ای و صدایم نمی کنی

 

چون درد در منی و رهایم نمی کنی

 

گم گشته ام میان تماشای چشم تو

 

از این جنون تلخ جدایم نمی کنی

 

هر شب چو باد می وزم از داغ یاد تو

 

آخر چرا ؟ چه شد که دعایم نمی کنی ؟

 

من آخرین پرنده ی گم کرده لانه ام

 

در آسمان خویش هوایم نمی کنی

 

امشب میان کوچه تو را جار می زنم

 

اما تو باز رو به صدایم نمی کنی .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 2:20 قبل از ظهر  توسط آفتاب | 

می دانم ، می دانم

 

روز می آید و مرا از این درد رها خواهد کرد

 

دردی که

 

اکنون تمام وجودم را فراگرفته

 

و نای راه رفتن را از پاهایم سلب نموده است

 

دردی که

 

شروعش از او بود ،

 

از نگاه اول او

 

می دانم ، می دانم

 

وقتی بیاید ستاره ها دوباره روشن می شوند

 

و شب نورانی تر از همیشه وجودش را برایم جشن می گیرد

 

می دانم ، می دانم

 

او خواهد آمد ،

 

با دستانی پر از گل یاس

 

و لباسی روشنتر از روشنایی

 

و مرا خواهد برد از اینجا

 

از این دیدگان بی احساس که هر روز تن رنجور مرا با نگاهشان

 

زخمی می کنند

 

می دانم ، می دانم

 

روزی می آید و مرا از این درد رها خواهد کرد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 2:19 قبل از ظهر  توسط آفتاب | 

 

صبحگاهی که هوا ابری بود

 

خواب بودم رفتی

 

من به دنبال تو تا دشت دویدم

 

- دشت غمگین ، تاریک -  

 

و تو همسایه ی طوفان رفتی

 

آسمان را دیدم

 

گفت او پنهان نیست

 

دست من سقف بلند دل اوست

 

لحظه ای بعد گریست

 

من به خورشید نگفتم

 

که به دنبال توام

 

و هنوز از پی تو می آیم

 

به تو می اندیشم

 

به تو در سایه ی نور

 

به تو در سایه ی برگ

 

به تو در سرخی گل

 

به تو در زمزمه های باران

 

در لطف ، صفا ، همرنگی

 

به تو می اندیشم

 

تو کجایی برگرد

 

بازآ ریشه ی غم را برکن

 

بازآ درد مرا درمان کن

 

صبحگاهی که هوا ابری نیست

 

چشم به راه تو دارم تا شب  

 

و تو می آیی و من

 

اولین سرخی گل در چمنت خواهم شد

 

این زمستان به تو می اندیشم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 2:15 قبل از ظهر  توسط آفتاب | 
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 3:6 قبل از ظهر  توسط آفتاب | 

 

اون روزا که بی تو پرپر می زدم کجا بودی ؟

 

هر چی خونه تو کوچه س در می زدم کجا بودی ؟

 

اون روزا که به هوای دیدن چشمای تو

 

من به هر خیابونی سر می زدم کجا بودی ؟

 

اون روزا که از غم عاشقی و دیوونگیت

 

به دل ِ دیوونه خنجر می زدم کجا بودی ؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 2:17 قبل از ظهر  توسط آفتاب | 
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 3:59 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

 

چته آسمون دوباره

 

کم آوردی باز ستاره ؟

 

اشک نریز اخماتو وا کن

 

به خدا فایده نداره

 

میگن اشک اگه بریزی

 

سبکت می کنه اما

 

اونی که گذاشته رفته

 

کی ما رو به یاد میاره

 

انقدر بارون می ریزی

 

به تو شک می کنه مهتاب

 

که دیشب بوده تابستون

 

ولیکن امشب بهاره

 

دلتو بزن به دریا

 

تا بشی تنهای تنها

 

یا شاید خدا بخواد و

 

بکنه بهت اشاره

 

اگه اون یه کم دوسِت داشت

 

بی خدافظی نمی رفت

 

دعا کن خدا تلافی

 

سر ِ قلبش درنیاره

 

اگه بی وفا نبود که

 

واسه تو عزیز نمی شد

 

اونی که بشکنه اما

 

بمونه اون موقع یاره

 

آسمون دیگه تموم کن

 

گریه رو فقط دعا کن

 

که خدای آسمونا

 

هیچ روزی تنهاش نذاره

مریم حیدرزاده

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 3:29 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

 

فدای اون گل که یه روز یکی می خواد بده دسِت

 

فدای اون دویدنات وقتی می گیره نفست

 

فدای ذوق موندن و فدای درد ِ رفتنت

 

فدای پرواز کردنت ، فدای اون نشستنت

 

فدای صبر و طاقتت ، فدای بی حوصلگیت

 

فدای بچه بودنت ، فدای کل زندگیت

 

فدای ناز مژه هات ، فدای چشم روشنت

 

فدای اون خستگی که ، میاد می شینه رو تنت

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 3:12 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

هیچ جز حسرت نباشد کار من

 

بخت بد ، بیگانه ای شد یار من

 

بی گنه زنجیر بر پایم زدند

 

وای از این زندان محنت بار من

 

وای از این چشمی که می کاود نهان

 

روز و شب در چشم من راز مرا

 

گوش بر در می نهد تا بشنود

 

شاید آن گمگشته آواز مرا

 

گاه می پرسد که اندوهت ز چیست ؟

 

فکرت آخر از چه رو آشفته است ؟

 

بی سبب پنهان مکن این راز را

 

درد گنگی در نگاهت خفته است


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 3:4 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

بچه که بودم مدام دستم را از دستان ِ نگرانی که مراقبم بود رها             

 

می کردم و آرزویم بود یک بار هم که شده تنها از خیابان زندگی

 

رد شوم . حالا که دیگر نمی شود بچه بود و فقط می شود عاشق

 

بود از سر ِ بچگی ، هر چه وسط ِ خیابان ِ زندگی سر به هوا

 

می دوم هیچ کس حاضر نمی شود دستم را بگیرد و برای لحظه ای

 

حتی مراقبم باشد .

 

« نیاز عاشقان معشوق را بر ناز می دارد

 

تو سر تا پا وفا بودی تو را من بی وفا کردم »

 

مریم حیدرزاده

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 2:55 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

وقتی میای صدای پات / از همه جاده ها میاد / انگار نه از یه شهر دور/

که از همه دنیا میاد / تا وقتی که در وا میشه / لحظه دیدن میرسه  / هر

چی که جاده است تو زمین / به سینه من میرسه / ای که تویی همه کسم

/ بی تو میگیره نفسم / اگه تو رو داشته باشم / به هر چی می خوام

میرسم / به هر چی میخوام میرسم / وقتی تو نیستی قلبم و / واسه کی

تکرار بکنم / گل های خواب آلوده رو / واسه کی بیدار بکنم / دست

کبوترای عشق / واسه کی دونه بپاشه / مگه تن من میتونه / بدون تو

زنده باشه / ای که تویی همه کسم / بی تو میگیره نفسم / اگه تو رو

داشته باشم / به هر چی میخوام میرسم / به هر چی میخوام میرسم /

عزیزترین سوغاتیه / غبار پیراهن تو / عمر دوباره منه دیدن و بوییدن

تو / نه من تو رو واسه خودم / نه از سر هوس میخوام / عمر دوباره

منی / تو رو واسه نفس میخوام / ای که تویی همه کسم / بی تو میگیره

نفسم / اگه تو رو داشته باشم / به هر چی میخوام میرسم / به هر چی

میخوام میرسم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 11:16 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

 

کاش بر ساحل رودی خاموش

 

عطر مرموز گیاهی بودم

 

چو بر آنجا گذرت می افتاد

 

به سراپای تو لب می سودم

 

کاش چون نای شبان می خواندم

 

به نوای دل دیوانه ی تو

 

خفته بر هودج مواج نسیم

 

می گذشتیم ز در خانه ی تو


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 1:42 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

آه ای زندگی منم که هنوز

 

با همه پوچی از تو لبریزم

 

نه به فکرم که رشته پاره کنم

 

نه برآنم که از تو بگریزم

 

همه ذرات جسم خاکی من

 

از تو ای شعر گرم ، در سوزند

 

آسمانهای صاف را مانند

 

که لبالب ز باده ی روزند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 23 شهریور1386ساعت 3:34 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

اگر تو بازنگردی

 

قناریان ِ قفس ، قاریان ِ غمگین را

 

که آب خواهد داد

 

که دانه خواهد داد ؟

 

اگر تو بازنگردی بهار رفته ،

 

- در این دشت برنمی گردد

 

به روی شاخه ی گل ، غنچه ای نمی خندد

 

و آن درخت خزان دیده تور سبزش را

 

به سر نمی بندد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 23 شهریور1386ساعت 3:30 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

در آنجا ، بر فراز قله ی کوه

 

دو پایم خسته از رنج دویدن

 

به خود گفتم : که در این اوج دیگر

 

صدایم را خدا خواهد شنیدن

 

به سوی ابرهای تیره پر زد

 

نگاه روشن امیدوارم

 

ز دل فریاد کردم : کای خداوند

 

من او را دوست دارم ، دوست دارم

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 23 شهریور1386ساعت 3:26 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 4:26 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 
این شعر رو هم تقدیم می کنم به مهتاب بی وفام

در صبح آشنایی شیرینمان ، تو را

 

گفتم که : « مرد عشق نئی ! » باورت نبود

 

در این غروب تلخ جدایی هنوز هم

 

می خواهمت چو روز نخست ، ولی چه سود ؟

 

می خواستی به خاطر سوگند های خویش

 

در بزم عشق ، بر سر من ، جام نشکنی

 

می خواستی ، به پاس صفای شریک من ،

 

این گونه دل شکسته به خاکم نیفکنی

 

پنداشتی که یاد تو ، این یاد دلنواز

 

در تنگنای سینه فراموش می شود ؟

 

تو ، رفته ای که بی من تنها سفر کنی

 

من مانده ام ، که بی تو شبها سحر کنم

 

تو رفته ای که عشق من از سر به در کنی

 

من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم

 

روزی که پیک مرگ مرا می برد به گور

 

من ، شبچراغ عشق تو را نیز می برم

 

عشق تو ، نور عشق تو ، عشق بزرگ توست

 

خورشید جاودانی دنیای دیگرم !

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 3:45 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند

 

                                           سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند

 

ای روح بی قرار چه با طالعت گذشت

 

                                           عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 3:43 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

می نویسم از تو

 

از تو ای شادترین ای تازه ترین

 

نغمه ی عشق ...

 

تو که سرسبز ترین منظره ای

 

تو که سرشارترین عاطفه را

 

نزد تو پیدا کردم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 3:26 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

 

به زمین می زنی و می شکنی

 

عاقبت شیشه ی امیدی را

 

سخت مغروری  و می سازی سرد

 

در دلی ، آتش جاویدی را


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 3:13 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 
سلام بچه ها بالاخره ماه رمضون هم از راه رسید امیدوارم نماز و روزه هاتون  مورد قبول درگاه حق باشه ما رو هم دعا کنین

هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم لطیف را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم . خوب یادم هست از بهشت که آمدم ، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم . بس   که لطیف بودم ، توی مشت دنیا جا نمی شدم . اما زمین تیره بود . کدر بود ، سفت بود و سخت . دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد . و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر . من سنگ شدم و سد و دیوار . دیگر نور از من نمی گذرد ، دیگر  آب از من عبور نمی کند ، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد .

حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش ، چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش  کرده ام ، گریه نمی کنم تا تمام نشود ، می ترسم بعد از آن از چشم هایم سنگ ریزه ببارد .

یا لطیف ! این رسم دنیاست که اشک ، سنگ ریزه شود و روح ، سنگ و صخره ؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود ؟

 وقتی تیره ایم ، وقتی سراپا کدریم ، به چشم می آییم و دیده می شویم ، اما لطافت هر چیز که   از حد بگذرد ، ناپدید می شود .

یا لطیف ! کاشکی دوباره ، مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا می چکیدم      و می وزیدم و ناپدید می شدم ،؟ مثل هوا که ناپدید است ، مثل خودت که ناپیدایی ... یا لطیف ! مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 3:3 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

تو کیستی ، که من اینگونه ، بی تو بی تابم ؟

 

شب از هجوم خالت نمی برد خوابم .

 

تو چیستی ، که من از موج هر تبسم تو

 

به سان قایق سرگشته ، روی گردابم !

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 1:47 قبل از ظهر  توسط آفتاب | 
 

باد ، پیچید در ترانه ی برگ

 

برگ ، لرزید از بهانه ی باد

 

هر کجا برگ خشک بود ، افتاد

 

باغ نالید و گفت :

 

- « باد ، مباد ! »


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 1:45 قبل از ظهر  توسط آفتاب | 

این چند بیت رو واسه مهتاب پشت ابر می ذارم اینجا

ای جدایی تو بهترین بهانه ی گریستن !

 

بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام

 

 

 

من و این آتش هستی سوز ،

 

تا جهان باقی و جان باقی است

 

بی تو ، در گوشه ی تنهایی

 

بزم دل باقی و غم ساقی است .

 

 

ز چشمم ای گل ِ مهتاب ِ خفته در پس ابر

 

چو ماه رفتی و  شب های من سیه پوش است

 

هزار شکر که گر غایبی ز دیده ی ما

 

غم فراق تو با اشک من هم آغوش است

 

 

دلم سوزد به سرگردانی ماه

 

که شب تا روز پوید این همه راه

 

سحر خواهد در آمیزد به خورشید

 

نداند چون کند با بخت کوتاه

 

 

 

نگاهت مست مستم کرد ای یار

 

مگر چشم تو را میخانه کردند ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

در کنج غم نصیب من از عشق روی او

 

جز درد و رنج و گریه ی بی اختیار نیست

 

دردا که باخبر ز دل بی قرار من

 

آن مایه ی قرار دل بی قرار نیست

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 3:4 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 
 

این شعرو برای مهتاب بی وفام می نویسم

چشمی به ماه دارم و

 

چشمی به راه

 

در پشت در نشسته دلم

 

بی قرار

 

اما کسی که منتظرش هستم

 

همراه با بهار کوچیده است .

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 1:16 قبل از ظهر  توسط آفتاب | 
سلام بچه ها این یه نامه به بابامه اگه دوست ندارین نخونین . نمی خوام ناراحتتون کنم ...

سلام بابا جونم . چطوری ؟ اونجا جات راحته ؟ دیگه درد نداری نه ؟ خوشحالم . ولی یه چیزی خیلی دلمو می سوزونه . جای خالیت داره دیوونه م می کنه بابا . نمی دونم چه کار کنم . نمی دونم به درد کی برسم ؟ به قلب شکسته و غمدیده ی خودم نگاه کنم یا به دل تنگ مامان و بقیه ؟ بابایی دارم دیوونه میشم کاش اینجا بودی تا لااقل خیالم از بابت مامان راحت بود . تا کی خیره به عکست نگاه کنم و به روی دل شکسته م نیارم ؟ تا کی بگم به خاطر مامان صبر کن ؟ تا کی بغضم و نگه دارم ؟ گاهی اوقات اونقدر دلم واسه زندگی کردن تنگ میشه که فقط دوست دارم مثل دیوونه ها داد بزنم و گریه کنم . چرا هیچ کی حرف منو نمی فهمه ؟ چرا من باید حواسم به بقیه باشه ؟ من که از همه کوچیکترم بابا . چرا من ؟ بابایی من دیگه تحمل ندارم کاش میشد برگردی . نمی دونی روز تولدم چقدر غصه خوردم وقتی مامان منو بوسید و گفت اینم از طرف بابات . بابا من هنوز همون دختر کوچولوی توام . من بزرگ نشدم اما چرا همه به چشم بزرگا به من نگاه می کنن ؟ یادته یه روز قبل از ... تو هم به من گفتی عاطفه خانوم تو هم دیگه بزرگ شدی ؟ چرا این فکرو کردی ؟ من هر چقدرم بزرگ بشم هنوز بهت احتیاج دارم . وقتی یه جایی موفق می شدم با کلی ذوق و شوق می اومدم خونه تا بهت بگم و خوشحالت کنم . تو هم با همون غرور مردونه ت خوشحال می شدی اما به روی خودت نمی آوردی . بابا بعد از رفتنت وقتی از مدرسه می اومدم دیگه تو نبودی بیای استقبالم و بگی سلام عاطفه خانوم خسته نباشی . بابا این حرفا همه رو دلم مونده . موندم به کی اینا رو بگم ؟ حالا که دیگه حتی خدا هم فراموشم کرده . چقدر احمق بودم که بعد تو به اون عادت کردم اما اونم تنهام گذاشت و رفت . هنوزم صحنه های اون روز کذایی مث پتک می خوره تو سرم . بابا من خسته شدم از بس همه رفتن بیرون و من تنهایی تو خونه نشستم و واسه تو گریه کردم . خودت گفتی گریه نکنین اما من دارم از غصه می میرم . چرا سرنوشت اینو برامون خواست . بابا ، اولین کلمه ای بود که گفتم حالا هر روز فریادمو دارم تو سینه خفه می کنم تا مبادا مامان دلش بیشتر از این بشکنه . بابا تو کمکم کن . من خیلی تنهام . تنهاتر از همیشه کمکم کن بابایی . راستی بابایی سلام منو به خدا برسون بگو یه نیم نگاهی به این بنده ی دل شکسته ش بندازه . خداحافظی نمی کنم چون می دونم همیشه و همه جا حضورت ، نفس هات ، دستهای گرمت حامی این قلب شکستمه .

بچه ها ببخشید اگه ناراحتتون کردم ولی دلم می خواست یه جایی اینا رو به یکی بگم این شعرم تقدیم می کنم به پدر عزیزم که الان شش ماهه تنهامون گذاشته

 

وقتی که شانه هایم

 

در زیر بار حادثه می خواست بشکند

 

یک لحظه

 

           از خیال ِ پریشان ِ من گذشت :

 

« بر شانه های تو ... »

 

بر شانه های تو

 

می شد اگر سری بگذارم .

 

 وین بغض درد را

 

از تنگنای سینه برآرم

 

                        به های های

آن جان پناه مهر

 

شاید که می توانست

 

از بار ِ این مصیبت ِ سنگین

 

آسوده ام کند .

فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 1:11 قبل از ظهر  توسط آفتاب | 

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی

 

آهنگ اشتیاق دلی دردمند را

 

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق ،

 

آزار این رمیده ی سر در کمند را


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 6:27 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

ای شب ، به پاس صحبت دیرین ، خدای را

 

با او بگو حکایت شب زنده داریم

 

با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق

 

شاید وفا کند ، بشتابد به یاریم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 6:23 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

 

همه شب با دلم کسی می گفت

 

سخت آشفته ای ز دیدارش

 

صبحدم با ستارگان سپید

 

می رود ، می رود ، نگهدارش


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 1:45 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 
تو را افسون چشمانم ز ره برده ست و می دانم

چرا بیهوده می گویی دل چون آهنی دارم

نمی دانی نمی دانی که من جز چشم افسونگر

در این جام لبانم باده ی مرد افکنی دارم

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 1:14 قبل از ظهر  توسط آفتاب | 

اگر از این دیوارهای آهنین


فقط یک روزنه دیده می شد


به اندازه ی نوری کوچک

اگر می دانستم که حتی یک نفر


در این لحظه به فکر من است


و اگر می دانست چه می کشم


بی درنگ به سویم می شتافت

اگر فقط یک گوش بود که حرفهایم را می شنفت


یک عقل بود که مرا می فهمید
یک قلب بود که دردم را حس می کرد



اگر شعرهایم را
شاعری بلند می خواند و لذت می برد


رهگذری می شنفت و به اوج آرامش می رسید


فیلسوفی نگاه می کرد و به فکر فرو می رفت


عاشقی به معشوقش می داد


و هر دو از عشق لبریز می شدند

شاید در این ظلمتِ شب


که دل تنگ تر از کوچه های غربت است


تنها نبودم

 

با تشکر از آقا سعید که این شعر قشنگ رو فرستاد

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

یکی بود یکی نبود ، اونکه بود تو بودی اونکه تو قلب تو نبود من بودم !

 

یکی داشت یکی نداشت ، اونکه داشت تو بودی اونکه جز تو کسی رو

 

نداشت من بودم ! یکی خواست یکی نخواست ، اونکه خواست تو بودی

 

اونکه نخواست از تو جدا بشه من بودم ! یکس رفت یکی نرفت ، اونکه

 

رفت تو بودی اونکه به جز تودنبال هیچکی نرفت ... من بودم !

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 2:31 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

 

عقل بی عاطفه خطرناک است و عاطفه بدون عقل قابل اعتماد نیست آدم کامل آن است که هم عقل دارد هم عاطفه .

 

 

ساحل

در ساحل کلام تو

                      می ایستم تا

                                     تا موج های حادثه مرا در هم شکنند.

 

 

 

وطن

بعد از آن همه سرگردانی

 

                             روی وجب به وجب خاک

 

بعد از آن همه جستجو روی نقشه های جهان

 

دانستم ...

 

                      دستان توست وطن من !

 

 

دستت را به من بده

 

                  تا از تاریکی نترسیم

 

                                        دستم را بگیر تا از آتش بگذریم

آنان که سوختند همه تنها بودند ...

 

 

پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت :

 

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق تر است ...

 

 

کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود و انسان با نخستین دردها ...

 

 

خدایا به هر که دوست می داری بیاموز که :

 

عشق از زندگی کردن بهتر است

 

و به هر که دوست تر می داری بچشان که

             

             دوست داشتن از عشق برتر .

                                                                                                      دکتر علی شریعتی

 

آن روز با تو بودم

                       امروز بی توام

                                            آن روز که با تو بودم

بی تو بودم

                 امروز که بی توام

با توام ...

 

 

نگاهم کرد ، پنداشتم دوستم دارد ، نگاهم کرد ، در نگاهش هزاران شوق

 

عشق را خواندم ... نگاهم کرد ... دل به او بستم ، نگاهم کرد ... اما

 

بعدها فهمیدم که فقط نگاهم می کرد .

 

 

دنیا را بد ساخته اند ... کسی را که دوست می داری ، تو را دوست نمی دارد . کسی که تو را دوست می دارد ، تو دوستش نمی داری اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند و این رنج است . زندگی یعنی این ...

 

دکتر علی شریعتی 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 2:29 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

آرزویی است مرا در دل

 

که روان سوزد و جان کاهد

 

هر دم آن مرد هوسران را

 

با غم و اشک و فغان خواهد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 1:13 قبل از ظهر  توسط آفتاب | 

سیه چشمی به کار عشق استاد ،

                                      به من درس محبت یاد می داد

مرا از یاد برد آخر ولی من

                                      به جز او عالمی را بردم از یاد !

************************************************

گفته بودی : « که چرا محو تماشای منی ؟

        

                                   آنچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی »

 

مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود

 

                                   ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 1:10 قبل از ظهر  توسط آفتاب | 

 

غم آمده ، غم آمده ، انگشت بر در می زند !

 

هر ضربه ی انگشت او بر سینه خنجر می زند

 

ای دل بکش یا کشته شو

 

غم را در اینجا ره مده

 

چون غم در اینجا پا نهد آتش به جان در می زند

 

از غم نیاموزی چرا ای دلربا رسم وفا ؟

 

غم با همه بیگانگی هر شب به ما سر می زند

فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 0:44 قبل از ظهر  توسط آفتاب | 

بر سر سنگ مزارم بنويس:

 
زير اين سنگ جوانی خفته ست


با هزاران ای كاش


و دو چندان افسوس


كه به هر لحظه عمرش گفته ست


بنويس:


اين جوان بر اثر ضربه ی كاری مرده ست ...


نه بنويس:


اين جوان در عطش ديدن ياری مرده ست ...


جلوی روز وفاتم بنويس:


روز قربان شدن عاطفه در چشم نگار


روز پژمردن گل فصل بهار


روز اعدام جنون بر سر دار


روز خوشبختی يار ...


راستی شعر يادت نرود


روی سنگم بنويس :


آی گلهای فراموشی باغ !


مرگ از باغچه كوچكمان مي گذرد داس به دست


و گلی چون لبخند می برد از بر ما

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 0:36 قبل از ظهر  توسط آفتاب | 

نه از خاکم نه از بادم

 

نه در بندم نه آزادم

 

نه آن لیلاترین مجنون

 

نه شیرینم نه فرهادم

 

فقط مثل تو غمگینم

 

فقط مثل تو دلتنگم

 

اگر آبی تر از آبم

 

اگر همزاد مهتابم

 

بدون تو چه بی رنگم

 

بدون تو چه بی تابم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط آفتاب | 

تو در چشم من همچو موجی

 

خروشنده و سرکش و ناشکیبا

 

که هر لحظه ات می کشاند به سویی

 

نسیم هزار آرزوی فریبا

 

تو موجی

 

تو موجی و دریای حسرت مکانت

 

پریشان رنگین افق های فردا

 

نگاه مه آلوده ی دیدگانت

 

تو دایم به خود در ستیزی

 

تو هرگز نداری سکونی

 

تو دایم ز خود می گریزی

 

تو آن ابر آشفته ی نیلگونی

 

چه می شد خدایا ...

 

چه می شد اگر ساحلی دور بودم

 

شبی با دو بازوی بگشوده ی خود

 

تو را می ربودم ... تو را می ربودم

فروغ فرخزاد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 0:21 قبل از ظهر  توسط آفتاب | 
سالها پیش از این به من گفتی

که « مرا هیچ دوست می داری ؟ »

گونه ام گرم شد ز سرخی شرم

شاد و سرمست گفتمت « آری » !

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 3:24 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

در حسرت چشم تو دل ماه شکست

چشمان هزار غنچه در راه شکست

تو رفتی و بعد تو دلم مثل بلور

افتاد ز برج شوق و ناگاه شکست

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 1:17 قبل از ظهر  توسط آفتاب | 

کنار آشنایی تو آشیانه می کنم

                                  فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم

کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟

                                   و من برای زندگی تو را بهانه می کنم .

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 1:16 قبل از ظهر  توسط آفتاب | 

نگاه تو

انعکاس صامت گرفتگی صدای یک فریاد است ...

به من نگاه کن !

بگذار من

در سکوت صدای نگاه تو 

تراژدی مرگ همه ی فریادها را 

                                      تجربه کنم ...

کارو

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 1:14 قبل از ظهر  توسط آفتاب | 

خداحافظ برای تو چه آسان بود

                                          ولی قلب من از این واژه لرزان بود

خداحافظ برای تو رهایی بود

                                          برای من غم تلخ جدایی بود  

خداحافظ طلوع من ، غروب من

                                          خداحافظ تو ای محبوب خوب من

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 1:4 قبل از ظهر  توسط آفتاب | 

نگه دگر به سوی من چه می کنی ؟

چو در بر رقیب من نشسته ای

به حیرتم که بعد از آن فریب ها

تو هم پی فریب من نشسته ای

به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا

که جام خود به جام دیگری زدی

برو ... برو ... به سوی او مرا چه غم

تو آفتابی ... او زمین ... من آسمان

بر او بتاب زانکه گریه می کند

در این میانه قلب من به حال تو

کمال عشق باشد این گذشته ها

دل تو مال من  تن تو مال او

تو که مرا به پرده ها کشیده ای

چگونه ره نبرده ای به راز من

گذشتم از تن تو زانکه در جهان

تنی نبود مقصد نیاز من

اگر به سویت این چنین دویده ام

به عشق عاشقم نه بر وصال تو

به ظلمت شبان بی فروغ من

خیال عشق خوشتر از خیال تو

کنون که در کنار او نشسته ای

تو و شراب و دولت وصال او !

گذشته رفت و آن فسانه کهنه شد

تن تو ماند و عشق بی زوال او !

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  شنبه 17 شهریور1386ساعت 3:44 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

 

گر بوسه می خواهی بیا ، یک نه دوصد بستان برو

 

این جا تن بی جان بیا ، زین جا سراپا جان برو


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 17 شهریور1386ساعت 3:9 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

تا نهان سازم از تو بار دگر

راز این خاطر پریشان را

می کشم بر نگاه نازآلود

نرم و سنگین ، حجاب مژگان را


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 17 شهریور1386ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

من هنوز خاک زیر پاهای تو هستم

من هنوز عاشقم هنوز وفادارم

من هنوز چشم انتظارم

من برای بغض صدای تو دلتنگم

و برای چشم های تو می میرم

من با تو عشق را لمس کردم

من با تو روز را فهمیدم

و شب را حس می کردم

من با تو به گذشت زمان

عشق می ورزیدم

و امروز به گذشت زمان

افسوس می خورم

من هنوز این حقیقت تلخ را باور ندارم

من هنوز نسیم سرد کویر را

به گونه های تو حس می کنم

من هنوز دست های تو را

در دستهایم دارم

من هنوز با اندوخته ای

با عطر شانه های تو تنفس می کنم .

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 شهریور1386ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 
ستاره دیده فرو بست و آرمید بیا

شراب نور به رگ های شب دوید بیا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 16 شهریور1386ساعت 11:57 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 
صدای تو گرم است و مهربان چه سحر غریبی در این صداست

صدای دل مرد عاشق است که این همه با گوشم آشناست

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 16 شهریور1386ساعت 11:28 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

نشسته بود خیال تو همزبان با من

که باز ، جادوی آن بوی خوش ، طلوع تو را

در آشیانه ی خاموش من بشارت داد

زلال عطر تو پیچید در فضای اتاق

جهان و جان را در بوی گل شناور کرد .

در آستانه ی در

به روح باران می ماندی ،

                                                    ای طراوت محض !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 16 شهریور1386ساعت 3:55 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید ،

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبارآلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 16 شهریور1386ساعت 3:48 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 
 

اینم یه شعر قشنگ دیگه از فریدون مشیری

 

همه می پرسند :

چیست در زمزمه ی مبهم آب ؟

چیست در همهمه ی دلکش برگ ؟

چیست در بازی آن ابر سپید ،

روی این آبی آرام بلند ،

که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال ؟

 

چیست در خلوت خاموش کبوترها ؟

چیست در کوشش بی حاصل موج ؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 16 شهریور1386ساعت 3:36 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

با هر که رفت ، رفت دلم ، مال من که نیست

این درد کهنه قصه ی امسال من که نیست

من بی دلم ، دلی که به نام تو کرده ام

دل دل نکن ، بزن به زمین ، مال من که نیست

ای آسمان ، به هر چه قسم خوردنی قسم

حال تو ، مه گرفته تر از حال من که نیست

آری ، خلاصه با تو بگویم که روی خوش

با هر که هست با من و امثال من که نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 2:21 قبل از ظهر  توسط آفتاب | 

باز جان خسته ام را درد پیدا می کند

هستی ام را شورش یاد تو حاشا می کند

می نویسم روی خط ممتد دلواپسی

لحظه های خالی ام را درد معنا می کند

فرصت چشمان تو ، کوتاه مثل آه ، بود

سایه ی دیروزها را دل تماشا می کند

تشتی از خون شقایق های عاشق چشم من

خشم پاییز پریشانی چه غوغا می کند

پشت خاموشی نگاه پنجره فریاد باد

خاطرات رفته را در من شکوفا می کند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 2:11 قبل از ظهر  توسط آفتاب | 

کاش رد می شدی از خلوت طوفانی من

می نشستی به تماشای پریشانی من

لحظه ها فرصت دردند کسی فکر تو نیست

ابر شو گریه کن ای دیده ی بارانی من

هیچ کس مثل تو در پنجره پیوند نزد

انتظار من ، تنهایی طولانی من

پیش از این غربت من این همه دلگیر نبود

پس از این چشم تو و بی سر و سامانی من

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 2:8 قبل از ظهر  توسط آفتاب | 
ندانم آن مه نامهربان یادم کند یا نه

فریب انگیز من با وعده ای شادم کند یا نه            

خرابم آن چنان کز باده هم مسکین نمی یابم

لب گرمی شود پیدا که آبادم کند یا نه                 

صبا از من پیامی ده به آن صیاد سنگین دل

که تا گل در چمن باقی است آزادم کند یا نه          

من از یاد عزیزان یک نفس غافل نیستم اما

نمی دانم که بعد از من کسی یادم کند یا نه            

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 1:55 قبل از ظهر  توسط آفتاب | 

 

سایبان سر من کجایی

سرو بار آور من کجایی ؟

سبز جاری ـ طلایی تنفس

پرنیان بستر من کجایی ؟

قصر خورشیدی ماه وحشی

جنگلی منظر من کجایی ؟

نارون سایه ـ گلچتر شمشاد

بازوان گستر من کجایی ؟

ماه تابیده از ابر اکلیل

زرورق پیکر من کجایی ؟

روح مجنونی ام خانگی شد

شوق صحرابر من کجایی ؟

بی تو می میرم از ناتمامی

نیمه ی دیگر من کجایی ؟

با تو گسترده ام بی تو محدود

اول و آخر من کجایی ؟

 شیون فومنی                              

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 1:37 قبل از ظهر  توسط آفتاب | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره آفتاب
سلام . من عاطفه هستم 18 سالمه از شمال. عاشق ادبیات و شعرم واسه همین این وبلاگو ساختم تا شعرا و متن هایی که دوستشون دارم و توش یادگاری بذارم واسه تموم اونایی که معنی عشق و می فهمن . امیدوارم از مطالب این وبلاگ راضی باشین .

بر تو چون ساحل آغوش گشودم

در دلم بود که دلدار تو باشم

وای بر من که ندانستم از اول

روزی آید که دل آزار تو باشم

دو قلب عشقی را به سنگینی همه ی عالم به بلندی همه ی آسمان ها به کشش همه ی کهکشان ها و به گرمی و روشنی همه ی آفتاب ها در خود می کشند . چه سخت ! چه لذت بخش ! چه بی تاب ! در خیال نمی گنجد !

من آبادی نمی خواهم خرابم کن خرابم کن

بسوزان شعله ام کن در دهان شعله آبم کن

خوشا آن شب که با آهم بسوزم هستی خود را

خدایا تا گریزم زین تن خاکی شهابم کن

آفتاب من نه در مشرق است نه در مغرب . در مشرق نیست زیرا سال هاست که از طلوعش گذشته است . از افق دور شده است . به اوج آسمان آمده است . در مغرب نیز نیست . او اهل غروب نیست . او خورشید بی غروب من است .......

من از دست تو بردم شکایت پیش مهتاب

که از گلدون چشمام چقدر چیدی گل خواب

من از دست تو بردم شکایت پیش خورشید

که عشقت در وجودم چقدر سوزنده تابید ...

پیوندهای روزانه
درد این خانه ی متروک
تفلدش مبارک
همواره تویی...
و عشق ...
از مشرق خیال
باز هم لیلی و ...
یه خاطره ...
تا روشنی های بلند آسمانی
ستاره ی کور
مهتابی ترین سکوت
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1388
تیر 1388
بهمن 1387
آبان 1387
مهر 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
پیوندها
رد پای مادربزرگ(ستاره ی خوشگلم)
الهی هیچ مسافری از رفیقاش جا نمونه
سایت رسمی پائولو کوئیلو
کامران نجف زاده
سایت رسمی کامران و هومن( جون )
فریدون مشیری
بی سرزمین تر از باد
سایت اختصاصی بنیامین
بید مجنون
فروغ فرخزاد
برای هیچ وقت
Understanding Meteorites
مجله ی نجوم
جایی برای گفتگوی مردمان آسمان
کوچولوی عاشق
شازده کوچولو
یاس های عاشق
هر چیز که خدا بخواهد
مرجع عاشقانه ها
من وشب و آسمان
دختر دبیرستانی
smart boy
افسونگر
عشق من عاشقم باش
آسمان غم ...
عشق دوستت دارم
آشیونه
همه چی و هیچی
دوستت دارم ... امید زندگی من
پسران جنگل
کوچولوترین وبلاگ نویس
جورواجور
بانک اطلاعات
تک ستاره ی عاشق
زن متولد تیر
زن متولد تیر 2
خانه ی دل
کدخدا
سوگند به زیبایی چشمان تو سوگند
دهکده ی عشق محمد & تمنا
دو پری عاشق
4 نفر آخر کلاس ... خیلی صحبت می کنید !!!
اولین زن فضانورد ایرانی
شیفته ی آتش
گوشه ای از حرف های انسان
نیمه شب
ستاره ی من

منبع کد اهنگ مینوس

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
کوچولوی آسمونی تنهای تنها این وبلاگ را صفحه خانگی خود کنید


کد جاوا