تبليغاتX
کوچولوی آسمونی
ناله را هر چند می خواهم که پنهانی کنم .... سینه می گوید که من تنگ آمدم فریاد کن

و خداوند روز اول آفتاب را آفرید

                           روز دوم دریا را

                                   روز سوم صدا را

                                             روز چهارم رنگ ها را

                                                       روز پنجم حیوانات را

                                                                            روز ششم انسان را

      و روز هفتم خداوند اندیشید دیگر چه چیزی را نیافریده است

                                      پس تو را برای من آفرید !!!


خداجون مرسی از اینکه اول از همه منو آفریدی !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط آفتاب | 
 چرا رفتی چرا ؟ من بیقرارم

به سر سودای آغوش تو دارم

نگفتی ماهتاب امشب چه زیباست ؟

ندیدی جانم از غم ناشکیباست ؟

نه هنگام گل و فصل بهار است ؟

نه عاشق در بهاران بیقرار است ؟

نگفتم با لبان بسته ی خویش

به تو راز درون خسته ی خویش ؟

خروش از چشم من نشنید گوشت ؟

نیاورد از خروشم در خروشت ؟

اگر جانت ز جانم آگهی داشت

چرا بی تابی ام را سهل انگاشت ؟

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آبان1386ساعت 10:44 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

 

در خواب شبی شهاب پیدا کردم

 

                                               در رقص سراب ، آب پیدا کردم

 

این دفتر پر ترانه را هم روزی

 

                                               در کوچه ی آفتاب پیدا کردم

 

قیصر امین پور

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آبان1386ساعت 1:2 قبل از ظهر  توسط آفتاب | 
سلام بچه ها امشب بارش شهابیه . من که تموم تلاشمو می کنم که از دستش ندم امیدوارم شما هم از این صحنه های قشنگی که آسمون بهمون هدیه می کنه لذت ببرین . راستی تا ۳ شب دیگه هم ادامه داره .

وقتي ذرات گرد وغباري كه در فضاي بين سيارات قرار دارند وارد جو زمين مي شوند در اثر سرعت بالا و اصطكاك شديد به وجود آمده مي سوزند و به صورت شهاب ديده مي شوند. در آسماني صاف و تاريك ممكن است در هر ساعت چند  شهاب مشاهده كنيد كه در نقاط مختلف آسمان ظاهر و به سرعت محو مي شوند. اما در شبهاي خاصي از سال تعداد شهابها به يكباره زياد مي شود كه به اين پديده«بارش شهابي»  گفته مي شود. بارش هاي شهابي در اثر ورود توده اي از ذرات به جو زمين به وجود مي آيند. اين ذرات با سرعت هاي زياد(چند ده كيلومتر در ثانيه) و تقريبا" به طور موازي وارد جو مي شوند. در نتيجه از ديد ناظر زميني به نظر مي آيد كه همه شهابها از يك نقطه آسمان خارج مي شوند كه به اين نقطه كانون بارش گفته مي شود.

 
 
نكته اي كه تمام كارشناسان بر آن اتفاق نظر دارند اين است كه اوج بارش اسدي امسال با عبور زمين از ميان توده 1932 در صبح 28 آبان رخ خواهد داد. اما پيش بيني مي شود كه ذرات اين توده كم جرم باشند بنابراين شهابهاي اسدي امسال نسبتا" كم نور خواهند بود.
 
 
برگرفته از پارس اسکای
+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آبان1386ساعت 0:55 قبل از ظهر  توسط آفتاب | 

 

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

 

حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست

 

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

 

تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

 

سر بسته ماند بغض گره خورده ی دلم

 

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

 

ای داد ، کس به داغ دل باغ دل نداد

 

ای وای ، های های عزا در گلو شکست  

 

آن روزهای خوب که دیدیم خواب بود

 

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

 

« بادا » مباد گشت و « مبادا » به باد رفت

 

« آیا » زیاد رفت و « چرا » در گلو شکست

 

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

 

نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

 

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم 

 

بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست

قیصر امین پور

برگرفته از وبلاگ کوچولوی عاشق

+ نوشته شده در  جمعه 25 آبان1386ساعت 2:1 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

شاید مرا دیگر نشناسی . شاید مرا به یاد نیاوری . اما من تو را خوب می شناسم . ما همسایه ی شما بودیم و شما همسایه ی ما و همه مان همسایه ی خدا .

 یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی . و من همه ی آسمان را دنبالت می گشتم . تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت می کردم .

خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی . توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود . نور از لای انگشت های نازکت می چکید . راه که می رفتی ردی از نور روی کهکشان می ماند .

یادت می آید ؟ گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان . تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می آمد . اما زورش به ما نمی رسید . فقط می گفت :همین که پایتان به زمین برسد می دانم چطور از راه به درتان کنم  .

تو شلوغ بودی آرام و قرار نداشتی . آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی .

اما همیشه خواب زمین را می دیدی . آرزویی رویاهای تو را قلقلک می داد . دلت می خواست به دنیا بیایی . و همیشه این را به خدا می گفتی . و آنقدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد . من هم همین کار را کردم . بچه های دیگر هم . ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد .

تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را . ما دیگر نه همسایه ی هم بودیم و نه همسایه ی خدا . ما گم شدیم و خدا را گم کردیم ...

دوست من همبازی بهشتی ام ! نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده . هنوز آخرین جمله ی خدا توی گوشم زنگ می زند : از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است . اگر گم شدی از این راه بیا . بلند شو . از دلت شروع کن .

شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم .

عرفان نظر آهاری

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 
دوست دارم بنویسم اما نمی دونم از چی ؟ از کی ؟ از تو ؟ دلم می خواد بنویسم اما نمی دونم از چی شروع کنم ؟ از کدوم حرف دلم بگم ؟ از تو ؟ دلم می خواد بشینم و فقط زار زار گریه کنم اما برای کی ؟ برای تو ؟ نمی دونم این روزا بدتر از هر روز دیگه ای گیجم . گاهی از کارام خوشحالم و گاهی از فرصت های کوتاه توی زندگیم غمگین . از فریب آدما خسته شدم . از این روزگار که هر کی توی اون به فکر خودشه خسته شدم . از اینکه دوباره عاشق بشم متنفرم ... از اینکه بخوام از تو بنویسم شرمم میشه . چیزی یا حرفی بین ما نمونده با حرفای تو . دوست دارم فقط فریاد بزنم . دوست دارم بابام کنارم باشه .دوست دارم خلا خونه پر شه . می خوام به خودم دروغ بگم می خوام فراموش کنم چی به سرم اومده . می خوام یادم بره که کسی که فکر می کردم دوستم داره تموم مدت داشته منو بازی می داده . می خوام فراموش کنم که یه همچین کسی بوده که من دوسش داشتم . اما ... نمی تونم نمی تونم نمی تونم . می دونم بالاخره اینا رو می خونی هر چی دلت می خواد بگو دیگه واسه م مهم نیست که درباره م چی فکر می کنی ... ولی اینو بدون رد پات بدجوری رو صفحه صفحه ی این دفتر خاطرات مونده بود . فکر می کردی نمی فهمم که اومدی و دفتر خاطراتم و دیدی ؟ آره اینا پر از خاطره های احمقانه ی منه که با سادگی و خلوص بعد اون همه بدبختی هنوزم فکر می کردم دلت پیش منه . می دونی اینو کی نوشتم ؟ اون موقع روحتم از دل بی قرار من خبر نداشت نمی دونم من همیشه عادتمه اتفاقای زندگی مو پیش بینی می کنم حتی رفتن بابا رو هم خیلی وقت بود که ...

می خواهم با خود عهد کنم که دیگر از تو ننویسم . کاش تنها لیاقت کلمات این نوشته را که کمترین چیز من است داشتی ، اما چه بگویم که غفلت چشم های دل ، مرا به چنگ نگاه بی رحم تو انداخت .

و هنوز وقت برای تو بسیار است تا باز هم دلی را بشکنی و قصر آرزوی قلبی را ویران کنی اما بدان من هر کجا که رد گامهایت را دیدم سر به زیر می اندازم و با غوغایی در دل بی تفاوت می گذرم ، همان طور که تو از من و قلبم بی تفاوت گذشتی .

وعده ی نگاه هایت را به خدا تقدیم می کنم تا آنرا دوباره برای قلبی نازل کند . اما تمام امید من این است که پاسخ وعده های بیهوده ی چشم های تو آخر قلب خودت را بسوزاند و صدای ریختن ذره های قلبت را به روی زمین حس کنی و هیچ کاری جز گریستن از چشم های فریبنده ات برنیاید .

دلم واسه خودم نمی سوزه چون دیگه خیالم راحته که کارتو تلافی کردم اما اینو یادت باشه که اون بلایی که تو سر من آوردی خیلی بیشتر از اون کاری بود که من کردم  . می دونم خوندن این وبلاگم مثل همیشه هیچ تاثیری روت نذاشت در واقع آدرسشو بهت ندادم که روت تاثیر بذاره واسه این بهت گفتم که نهایت قدرنشناسی تو بفهمی .

سلام ای غروب غریبانه ی دل

 

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

 

سلام ای غم لحظه های جدایی

 

خداحافظ ای شعر شب های روشن

 

خداحافظ ای قصه ی عاشقانه

 

خداحافظ ای آبی روشن عشق

 

خداحافظ ای قطره شعر شبانه

 

خداحافظ ای هم نشین ِ همیشه

 

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

 

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من

 

تو را می سپارم به دل های خسته

 

تو را می سپارم به مینای مهتاب

 

تو را می سپارم به دامان دریا

 

اگر شب نشینم اگر شب شکسته

 

تو را می سپارم به رؤیای فردا

 

به شب می سپارم تو را تا نسوزد

 

به دل می سپارم تو را تا نمیرد

 

اگر چشمه ی واژه از غم نخشکد

 

اگر روزگار این صدا را نگیرد

 

خداحافظ ای برگ و بار دل من

 

خداحافظ ای سایه سار ِ همیشه

 

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

 

خداحافظ ای نوبهار ِ همیشه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آبان1386ساعت 6:22 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

بذار خیال کنم هنوز ترانه هامو می شنوی

 

هنوز هوامو داری و هنوز صدامو می شنوی

 

بذار خیال کنم هنوز یه لحظه از نیازتم

 

اگه تمومه قصه مون هنوز ترانه سازتم

 

بذار خیال کنم هنوز پر از تب و تاب منی

 

روزا به فکر دیدنم شبا پر از خواب منی

 

بذار خیال کنم تو دلتنگی هات

 

غروب که میشه یاد من می افتی

 

تویی که قصه ی طلوع عشق و

 

گفتی و دوسِت دارم و نگفتی

 

بذار خیال کنم منم اونکه دلت تنگه براش

 

اونی که وقتی تنهایی پر میشی از خاطره هاش

 

اونکه هنوز دوسش داری اونکه هنوز هم نفسه

 

بذار خیال کنم منم اونیکه بودنش بسه

 

دوباره فال حافظ و دوباره توی فالمی

 

بذار خیال کنم بذار اگر چه بی خیالمی

 

بذار خیال کنم تو دلتنگی هات

 

غروب که میشه یاد من می افتی

 

تویی که قصه ی طلوع عشق و

 

گفتی و دوسِت دارم و نگفتی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آبان1386ساعت 10:10 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

.......

گل به گل سنگ به سنگ این دشت

یادگاران تواند .

رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سوگواران تواند .

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

رفته ای اینک اما آیا

باز برمی گردی ؟

چه تمنای محالی دارم

خنده ام می گیرد !

حمید مصدق

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 آبان1386ساعت 11:44 قبل از ظهر  توسط آفتاب | 
سلام باباجونم . الان چند وقت میشه تو خوابم نیومدی . آخرین بار یه دل سیر بغلت کردم و بوسیدم . اما ... بابا جونم من که راهی جز دیدنت اونم توی رویاهای آشفته م ندارم . پس چرا بهم سر نمی زنی ؟ امروز بازم پنجشنبه س هوا بدجور ابری و دلگیره . نمی دونم منم خیلی دلم گرفته از دیروز تا حالا یه بغضی تو گلومه که داره دیوونه م می کنه . کاش لااقل یه جای دنج و راحت پیدا می کردم که گریه کنم . خسته م بابا خیلی خسته م . درسام خیلی زیاد شدن می دونم تو همیشه دوست داشتی من از بقیه بهتر باشم دارم سعی مو می کنم . تو هم کمکم کن بابا . بابا جون دیروز سر کلاس تاریخ همش تو رو جای معلم می دیدم . همش فکر می کردم اگه تو هنوز کنارم بودی و معلمم می شدی چی می شد ؟ نمی دونم سر کلاس بدجور گریه م گرفته بود دوست داشتم از کلاس برم بیرون و گریه کنم اما ... خودت که بهتر می دونی رنگ چشمام بدجور منو لو میدن اونم واسه بچه ها که دیگه دست منو خوندن . نمی خوام کسی برام دل بسوزونه و بگه آخی طفلکی بابا نداره . دوست دارم توی یه اتاق ساکت و آروم تنهای تنها دور از هیاهوی زندگی واسه خودم بشینم و گریه کنم . واسه اینکه از اون موقع که رفتی تا حالا همه ی بغضامو تو سینه تلنبار کردم واسه ی اینکه همش خودمو جلوی بقیه نگه داشتم تا مبادا اونا هم دلشون بشکنه و مث ابر بهار زار زار به خاطر نبود تو گریه کنن . هنوز صحنه های اون روز کذایی جلو چشممه . با چه ترس و لرزی دعا می کردم که دوباره خوب بشی و نفس بکشی . حس کردن دستات که هر لحظه سردتر می شد و با ناامیدی اونو تو دستم می گرفتم تا شاید گرم شه . بوسیدن صورت یخ زده ت . بابا جونم خیلی دلم برات تنگ شده . به کی بگم که حرفم و بفهمه ؟ صدای بارون تو خونه می پیچه هیچی مث صدای بارون نمی تونه آرومم کنه . آرامش مرگ . نمی دونم بارون همیشه منو یاد آرامش مرگ می ندازه . بابایی تو رو خدا کمکم کن تنهام نذار . نذار بی پناه بمونم . دوست دارم بابا جون ..............

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آبان1386ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

                                                 رفتم از پیش تو اما عقب سر نگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

                                                 تو بمان با دگران وای به حال دگران

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آبان1386ساعت 11:21 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

 

نرنجم که با دیگری خو کنی

                                     تو با من چه کردی که با او کنی ؟!

*****************************************************************************

هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که لیاقت اشک های تو را دارد هیچ گاه اشک تو را در نخواهد آورد .

*****************************************************************************

برمودای جنون است دل سپردن به تو ، غیر ِ قابل ِ دسترس ترین ِ مشترک ِ دوست داشتنی ام ، دستمزد انتظار در گهواره ی صبر خواب است .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آبان1386ساعت 3:44 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

کی میگه من تو رو خیلی دوست دارم ؟

 

کی میگه من به تو وابسته شدم ؟

 

دیگه اصلا نمی خوام ببینمت

 

به خدا قسم ازت خسته شدم

 

کی میگه جادوی حرف تو شدم ؟

 

کی میگه چشمای تو گولم زده ؟

 

جرأتم خوب چیزیه اگه باشه

 

راس بگه هر کی که اول اومده

 

کی میگه شعرای من مال ِ توا ِ ... ؟

 

کی میگه هلاکتم ؟ دیوونتم ؟

 

هر کی گفته اشتباه کرده بدون

 

من یه عابر از کنار ِ خونَتم

 

کی میگه منظورم از زیبا تویی ؟

 

کی میگه نباشی من دق می کنم ؟

 

یعنی  اِنقد دیوونم که می شینم

 

واسه امثال ِ تو هق هق می کنم ؟

 

کی میگه دلم می خواد پیشم باشی ؟

 

کی میگه میشه من و تو ما بشیم ؟

 

کی میگه هدف به هم رسیدنه ؟

 

ما فقط یه راه داریم ، جدا بشیم

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آبان1386ساعت 3:18 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

 

سکوت اشتباه نمی کند ، انگار الهامی آسمانی به من گفته است صبور باشم تا    

 

آینده ای شاید دور و من این گونه می کنم تا فرمان بعد ،

 

« گیرم که خلق را به فریبت فریفتی

                                    

                     با دست انتقام طبیعت چه می کنی ؟ »

 

این را کسی در نامه اش برایم نوشته بود تا برای بی وفایی که همیشه در شعرهایم

 

از او می گویم بنویسم اما من این را شب ها برای خود تکرار می کنم که  آویزه ای

 

شود از مروارید در گوش ِ رؤیاهایی که شاید گاهی راه ِ راست را فراموش       می کند .

 

دیگر ملالی نیست جز نداشتنت ، نخواستنت ، راندنت ، باختنت ، رفتنت ، نماندنت ،

 

با او و هزاران اوی ِ دیگر بودنت ، بدون مکث ، پاسخ منفی دادنت . و عشقی  

 

نیست ، جز عشق به چشمان ِ ناز تا ابد روشنت ، این را برایت نوشته بودم باز هم

 

می نویسم : هر ستاره شبی است که از تو دورم ، آسمان چه پرستاره است .

 

خوشحالم که به نامه هایم آن قدر بها دادی که از کنارشان بی تفاوت رد نشدی و آنها

 

را پاره کردی .

 

کسی که بیشتر از تمام ِ دوستت دارم های دنیا دوستت دارد .

 

نه کنار من نشستی نه غمی رو چاره کردی

 

                                   آخر ِ سرم نخونده ، نامه هامو پاره کردی

                                                                              

                                                                               مریم حیدرزاده

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره آفتاب
سلام . من عاطفه هستم 18 سالمه از شمال. عاشق ادبیات و شعرم واسه همین این وبلاگو ساختم تا شعرا و متن هایی که دوستشون دارم و توش یادگاری بذارم واسه تموم اونایی که معنی عشق و می فهمن . امیدوارم از مطالب این وبلاگ راضی باشین .

بر تو چون ساحل آغوش گشودم

در دلم بود که دلدار تو باشم

وای بر من که ندانستم از اول

روزی آید که دل آزار تو باشم

دو قلب عشقی را به سنگینی همه ی عالم به بلندی همه ی آسمان ها به کشش همه ی کهکشان ها و به گرمی و روشنی همه ی آفتاب ها در خود می کشند . چه سخت ! چه لذت بخش ! چه بی تاب ! در خیال نمی گنجد !

من آبادی نمی خواهم خرابم کن خرابم کن

بسوزان شعله ام کن در دهان شعله آبم کن

خوشا آن شب که با آهم بسوزم هستی خود را

خدایا تا گریزم زین تن خاکی شهابم کن

آفتاب من نه در مشرق است نه در مغرب . در مشرق نیست زیرا سال هاست که از طلوعش گذشته است . از افق دور شده است . به اوج آسمان آمده است . در مغرب نیز نیست . او اهل غروب نیست . او خورشید بی غروب من است .......

من از دست تو بردم شکایت پیش مهتاب

که از گلدون چشمام چقدر چیدی گل خواب

من از دست تو بردم شکایت پیش خورشید

که عشقت در وجودم چقدر سوزنده تابید ...

پیوندهای روزانه
درد این خانه ی متروک
تفلدش مبارک
همواره تویی...
و عشق ...
از مشرق خیال
باز هم لیلی و ...
یه خاطره ...
تا روشنی های بلند آسمانی
ستاره ی کور
مهتابی ترین سکوت
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1388
تیر 1388
بهمن 1387
آبان 1387
مهر 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
پیوندها
رد پای مادربزرگ(ستاره ی خوشگلم)
الهی هیچ مسافری از رفیقاش جا نمونه
سایت رسمی پائولو کوئیلو
کامران نجف زاده
سایت رسمی کامران و هومن( جون )
فریدون مشیری
بی سرزمین تر از باد
سایت اختصاصی بنیامین
بید مجنون
فروغ فرخزاد
برای هیچ وقت
Understanding Meteorites
مجله ی نجوم
جایی برای گفتگوی مردمان آسمان
کوچولوی عاشق
شازده کوچولو
یاس های عاشق
هر چیز که خدا بخواهد
مرجع عاشقانه ها
من وشب و آسمان
دختر دبیرستانی
smart boy
افسونگر
عشق من عاشقم باش
آسمان غم ...
عشق دوستت دارم
آشیونه
همه چی و هیچی
دوستت دارم ... امید زندگی من
پسران جنگل
کوچولوترین وبلاگ نویس
جورواجور
بانک اطلاعات
تک ستاره ی عاشق
زن متولد تیر
زن متولد تیر 2
خانه ی دل
کدخدا
سوگند به زیبایی چشمان تو سوگند
دهکده ی عشق محمد & تمنا
دو پری عاشق
4 نفر آخر کلاس ... خیلی صحبت می کنید !!!
اولین زن فضانورد ایرانی
شیفته ی آتش
گوشه ای از حرف های انسان
نیمه شب
ستاره ی من

منبع کد اهنگ مینوس

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
کوچولوی آسمونی تنهای تنها این وبلاگ را صفحه خانگی خود کنید


کد جاوا