تبليغاتX
کوچولوی آسمونی
ناله را هر چند می خواهم که پنهانی کنم .... سینه می گوید که من تنگ آمدم فریاد کن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 دی1386ساعت 10:27 قبل از ظهر  توسط آفتاب | 

دیده ام سوی دیار تو و در کف تو

از تو دیگر نه پیامی نه نشانی

نه به ره پرتو مهتاب امیدی

نه به دل سایه ای از راز نهانی

دشت تف کرده و بر خویش ندیده

نم نم بوسه ی باران بهاران

جاده ای گم شده در دامن ظلمت

خالی از ضربه ی پاهای سواران

تو به کسی مهر نبندی مگر آن دم

که ز خود رفته در آغوش تو باشد

لیک چون حلقه ی بازو بگشایی

نیک دانم که فراموش تو باشد

کیست آن کس که تو را برق نگاهش

می کشد سوخته لب در خم راهی ؟

یا در آن خلوت جادویی خامش

دستش افروخته فانوس گناهی

تو به من دل سپردی که چو آتش

پیکرت را ز عطش سوخته بودم

من که در مکتب رویایی زهره

رسم افسونگری آموخته بودم

بر تو چون ساحل آغوش گشودم

در دلم بود که دلدار تو باشم

وای بر من که ندانستم از اول

« روزی آید که دل آزار تو باشم »

بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم

نه درودی نه پیامی نه نشانی

ره خود گیرم و ره بر تو گشایم

ز آنکه دیگر تو نه آنی تو نه آنی

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 دی1386ساعت 10:59 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

 

مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش

                                              

                                                       لیکنش مهر و وفا نیست خدایا بدهش

 

چارده ساله بتی چابک و شیرین دارم

                                               

                                                      که به جان حلقه به گوش است مه چاردهش

 

دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی

 

                                                      بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش

 

من همان به که ازو نیک نگه دارم دل

 

                                                      که بدو نیک ندیدست و ندارد نگهش

 

بوی شیر از لب همچون شکرش می آید

 

                                                     گرچه خون می چکد از شیوه ی چشم سیهش

 

از پی آن گل نورسته دل ما یارب

 

                                                    خود کجا شد که ندیدیم در این چند گهش

 

یار دلدار من ار قلب بدینسان شکند

 

                                                     ببرد زود به جانداری خود پادشهش

 

جان به شکرانه کنم صرف گر آن دانه ی دُر

 

                                                     صدف دیده ی حافظ شود آرامگهش

+ نوشته شده در  شنبه 22 دی1386ساعت 2:25 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

 

ای ستاره ها که بر فراز آسمان

 

با نگاه خود اشاره گر نشسته اید

 

ای ستاره ها که از ورای ابرها

 

بر جهان ما نظاره گر نشسته اید

 

آری این منم که در دل سکوت شب

 

نامه های عاشقانه پاره می کنم

 

ای ستاره ها اگر به من مدد کنید

 

دامن از غمش پر از ستاره می کنم

 

با دلی که بویی از وفا نبرده است

 

جور بی کرانه و بهانه خوش تر است

 

در کنار این مصاحبان خودپسند

 

ناز و عشوه های زیرکانه خوش تر است

 

ای ستاره ها چه شد که در نگاه من

 

دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد ؟

 

ای ستاره ها چه شد که بر لبان او

 

آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد ؟

 

جام باده سرنگون و بسترم تهی

 

سر نهاده ام به روی نامه های او

 

سر نهاده ام که در میان این سطور

 

جست و جو کنم نشانی از وفای او

 

ای ستاره ها مگر شما هم آگهید

 

از دورویی و جفای ساکنان خاک

 

کاین چنین به قلب آسمان نهان شدید

 

ای ستاره ها ، ستاره های خوب و پاک

 

من که پشت پا زدم به هر چه هست و نیست

 

تا که کام او ز عشق خود روا کنم

 

لعنت خدا به من اگر به جز جفا

 

زین سپس به عاشقان باوفا کنم

 

ای ستاره ها که همچو قطره های اشک

 

سر به دامن سیاه شب نهاده اید

 

ای ستاره ها کز آن جهان جاودان

 

روزنی به سوی این جهان گشاده اید

 

رفته است و مهرش از دلم نمی رود

 

ای ستاره ها ، چه شد که او مرا نخواست

 

ای ستاره ها ، ای ستاره ها ، ستاره ها

 

پس دیار عاشقان جاودان کجاست ؟

فروغ فرخزاد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 دی1386ساعت 10:46 قبل از ظهر  توسط آفتاب | 
سلام . این روزا روزای خوشی یکی از همبازی هامه . همبازی بچگیام . ازدواج کرده  و من هم خوشحالم و هم نه . برای اون واقعا خوشحالم چون به اونی که می خواست بالاخره رسید اما با شنیدین خبر ازدواج اون یه چیزی ته دلم خالی شد اگرچه با تموم وجودم خوشحال بودم . به این فکر کردم که چقدر هر دو مون زود بزرگ شدیم و هر روز بیشتر از روز قبل از هم دور شدیم . گرچه اون همیشه با من حرف می زد و درد و دل می کرد اما تنها حرف من همیشه سکوت بود . من همیشه دلداریش می دادم و اونم غافل از اینکه وجود خودم پر از درده .  از همون بچگی هیچ وقت دوست نداشتم بزرگ شم . از بزرگ شدن متنفر بودم از اینکه بخوام درگیر مسئله های پیچیده ی اونا شم متنفر بودم . دوست داشتم توی دنیای خودم با رویاهای بچگونه ی خودم زندگی کنم . اما ... نشد حیف که هیچ جور نمی شه جلوی گذر عمر و گرفت . حالا سعی می کنم این کوچولوی آسمونی توی دلمو زنده نگه دارم حتی اگه اون بی وفا با من نباشه که می دونم نیست . حالا که می بینم اون ازدواج کرده واقعا خنده م می گیره از مسخره بازی های خودمون . از بازی هایی که می کردیم . از شوق و شور اینکه می خوام برم خونه شون و یه همبازی دارم . شاید بشه گفت تنها یادگار بچگی هام بود به غیر عروسکام . یاد دعواهایی که سر هر چیز بی خودی با هم داشتیم و یاد کارایی که بدون خبر بقیه و زیرزیرکی انجام می دادیم و بعدش کلی دعوامون می کردن . ... ولی با همه ی اینا خوشحالم که بالاخره می خواد بره سر خونه و زندگیش و یه خانواده تشکیل بده . مهدی جون امیدوارم همیشه کنار خانومت خوشبخت باشی  و هیچ وقت رنگ غم و توی این روزای مسخره ی زندگی نبینی . می دونم چقدر دوسش داری پس همیشه مواظبش باش و هیچ وقت ناراحتش نکن . چون فقط اونه که آخر آخر برات می مونه . ( عاطای روزای بچگی )
+ نوشته شده در  سه شنبه 18 دی1386ساعت 9:2 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

سلام بچه ها امروز بعد سال ها اینجا برف اومد . همه جا سفید سفید شده . خیلی خوشگله . قبلا برفو به خاطر خاطره هام دوست داشتم اما ... حالا دیگه واقعا عاشق برف شدم . می دونین چرا ؟ چون باعث شد از امتحان شیمی دربرم . ولی جدا امروز خیلی روز خوب و قشنگی بود . آدم برفی درست کردیم عکسم گرفتیم . تازه بازم برف خورد به شیشه عینکم . امیدوارم روزهای زندگی شما هم مثل برف سفید و روشن و قشنگ باشه . منم از دعای خیرتون بی نصیب نکنین . قربون همه تون ...

پشت شیشه برف می بارد

پشت شیشه برف می بارد

در سکوت سینه ام دستی

دانه ی اندوه می کارد

مو سپید آخر شدی ای برف

تا سرانجامم چنین دیدی

در دلم بارید ای افسوس

بر سر گورم نباریدی

چون نهالی سست می لرزد

روحم از سرمای تنهایی

می خزد در ظلمت قلبم

وحشت دنیای تنهایی

دیگرم گرمی نمی بخشی

عشق ای خورشید یخ بسته

سینه ام صحرای نومیدی است

خسته ام از عشق هم خسته

غنچه ی شوق تو هم خشکید

شعر ای شیطان افسونکار

عاقبت زین خواب دردآلود

جان من بیدار شد بیدار

بعد از او بر هر چه رو کردم

دیدم افسون سرابی بود

آنچه می گشتم به دنبالش

وای بر من نقش خوابی بود

ای خدا بر روی من بگشای

لحظه ای درهای دوزخ را

تا به کی در دل نهان سازم

حسرت گرمای دوزخ را ؟

دیدم ای بس آفتابی را

کاو پیاپی در غروب افسرد

آفتاب بی غروب من

ای دریغا در جنوب افسرد

بعد از او دیگر چه می جویم ؟

بعد از او دیگر چه می پایم ؟

اشک سردی تا بیفشانم

گور گرمی تا بیاسایم

پشت شیشه برف می بارد

پشت شیشه برف می بارد

در سکوت سینه ام دستی

دانه ی اندوه می کارد .

فروغ فرخزاد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 دی1386ساعت 9:8 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

من برای سال ها می نویسم

                            سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند

                                                      افسوس که قصه ی مادربزرگ درست بود

                                   همیشه یکی بود و یکی نبود ...

+ نوشته شده در  شنبه 15 دی1386ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

تو مثل چشم دریا عاشقی و پاک و بارانی

 و من یک تکه از دریا ولی نمناک و طوفانی

به یاد چشم های تو تفال می زنم امشب

ببینم می روی آخر از اینجا یا که می مانی

تو را جان همانی که جدایت کرد از چشمم

همین امشب بیا در کلبه ی سردم به مهمانی

عجب روز قشنگی بود روز آشنایی مان

چه شد حالا که از آن انتخاب خود پشیمانی

همه بردند از خاطر مرا من ماندم و چشمت

تو هم رفتی و یادت رفت نام من به آسانی

چه زود از یاد بردی آن قرار روز اول را

همان که قول دادی این پریشان را نرنجانی

اگر چه رفته ای و بار دیگر برنمی گردی

ولی دیوانه ات هستم خودت هم خوب می دانی

تمام شمعدانی ها برایت اشک می ریزند

دلت آمد دل گل های باغم را بلرزانی

و عادت درد سنگینی است وقتی اوج می گیرد

به من عادت نکردی طعم حرفم را نمی دانی

تماشا می کنم این قصه را زیبای من اما

خدا را خوش نمی آمد که این دل را بسوزانی

مریم حیدرزاده

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 دی1386ساعت 11:8 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 
 

یادته تو اوج پاییز آخرین لحظه ی دیدار

خب مواظب خودت باش دو سه بار دوباره تکرار

یادته به ماجرامون چقدر نگا می کردیم

تا یکی دلش بیاد و بگه خب خدانگهدار

تو خداحافظی کردی دل من یه کم تکون خورد

بعدش اسمتو نوشتم روی ساقه ی سپیدار

بارون گریه که بارید از تو ابر غصه هامون

هردومون سر و گذاشتیم روی آجرای دیوار

یه بار دیگه می پرسم راس راسی باید جداشیم ؟

یادته اشک تو افتاد روی سیم گرم گیتار ؟

منم انگار مث اشکت از چشات افتاده بودم

یه جوری دلت می لرزید پس دیگه نکردم اصرار

خیلی اونجا مونده بودیم همه ما رو دیده بودن

بدجوری نگا می کردن مردم کوچه و بازار

نگاتو گرفتی از من گفتی خب کاری نداری

من شکستم ولی گفتم برو به امید دیدار

دو سه تا فردا گذشت و من دیگه تو رو ندیدم

شنیدم ولی رسیدی به یکی شبیه دلدار

دل من دوباره لرزید مث اون لحظه ی آخر

خاطرت هر چی که گفتی شد رو رویای من آوار

حالا موندم از خدامون چی بخوام خوشیت یا غصه ت

همه گفتن عکس اونو دیگه از رو طاقچه بردار

اما من میگم خدایا من کن که کلی غصه دارم

غمای اونم بگیر و باز به این دیوونه بسپار

مریم حیدرزاده

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 دی1386ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

سلام بازم می خوام برای تو بنویسم که می دونم هیچ وقت چشمت به این نوشته ها نمی افته . فقط یه غریبه شاید گه گاه بیاد به جای تو یه سری بزنه و یه پوزخند بزنه و بره . مهتاب گمشده ی من می دونم از اولم رویا بودی و یه غریبه نقش تو رو برام بازی می کرد اما تنها حرفم اینه که تو این شب سرد و ابری خیلی دلم برات تنگ شده  . دلم گرفته از این دنیا دیگه خسته شدم . دوست دارم برم پیش خدا راستشوبخوای یه مدته که روحم تو بدنم سنگینی می کنه . می دونم حرفم و می فهمی تو یه اسطوره ای و اسطوره ها هم از همه چیز آگاهن دوست دارم از این بند رها بشم و آزاد از هر تعلقی برم سمت آسمون . بدون تو حالا از هر لحظه ی دیگه ای آسمونی ترم یادته غریبه بهم چی گفته بود وقتی پرسیدم اگه دلمون گرفت چه کار کنیم ؟ یادته ؟ گفت باید هوای همدیگه رو داشته باشیم تا هیچ کدوممون از اون یکی نرنجه . مهتاب جونم می دونم روحت یه روز رفت توی جسم یه غریبه و یه روز تو هم مث اون بی وفا شدی و منو تنها گذاشتی اما کاش اینقدر ازم دور نمی شدی کاش هر لحظه کنارم بودی . دیگه طاقتم تموم شده . شنیدی که میگن هر دم از این باغ بری می رسد ؟ این حکایت زندگی من و مشکلاشه یکی تموم نشده اون یکی شروع میشه . دیگه حتی فرصت نفس کشیدنم ندارم . خدایا از دیدن این همه اشک و خنده های زورکی خسته شدم کاش تو به دادم برسی . غریبه یه روز به من گفت دیوونه م باور نکردم اما حالا می فهمم راست می گفته من یه دیوونه ی تموم عیارم که با تموم این بلاها هنوزم دلم به روزای شیرین خوشه ! روزایی که بعید می دونم هیچ وقت رنگشو ببینم . از اینجا که من وایستادم همه چی خاکستریه یا شایدم به سفیدی برف همون برفی که منو فریب داد و تو ... آره بازم زمستونه بازم برف میاد بازم من دیوونه شدم بازم بی قرارم اما واسه کی نمی دونم واسه چی نمی دونم کاش این کابوس مسخره زودتر تموم شه . دیگه از هر چی نصیحت و تجربه حالم بهم می خوره بسمه هر چی بدبختی کشیدم خدایا من دارم به جنون می رسم چرا باور نمی کنی ؟ تو که بهتر از هر کس دیگه ای می دونی من دارم چی می کشم چرا نجاتم نمی دی ؟ چرا نجاتمون نمی دی ؟ تو این همه بی پناهی من به تو پناه آوردم تویی که آخرین تکیه گاهمی پس تنهام نذار خدا جون کمکم کن

+ نوشته شده در  شنبه 8 دی1386ساعت 8:23 قبل از ظهر  توسط آفتاب | 

از چه باید گفت ؟ مگر گفتنی دیگری هم باقی مانده است یا آبرویی برای احساس من ؟ این احساس فقط برای من خواری را به بار آورد . در تمام این مدت که از عشق می نوشتم تو کجا بودی ؟ صدای فریاد های قلبم را نشنیدی ؟ نمی خواهی مرا با دردهایم تنها بگذاری ؟ چرا تا از یاد می روی وحشیانه تر در وجودم ریشه می دوانی ؟ چرا نمی گذاری لحظه ای در آرامش باشم ؟

عجیب است با این همه تنفر که در وجودم کاشتی باز هم دست از روی افکارم بر نمی داری .

کاش تنها تو به فریاد های طفل بازیگوش قلبم گوش می کردی اما تو نیز شیشه ی انتظار مرا با بی رحمی ات به زمین زدی و شکستی . نمی دانم گناه این دل پر درد چیست که هر گاه به کسی روی می آورد همگان او را از خود می رانند .

می خواهم با خود عهد کنم که دیگر از تو ننویسم . کاش تنها لیاقت کلمات این نوشته را که کمترین چیز من است داشتی ، اما چه بگویم که غفلت چشم های دل ، مرا به چنگ نگاه بی رحم تو انداخت .

و هنوز وقت برای تو بسیار است تا باز هم دلی را بشکنی و قصر آرزوی قلبی را ویران کنی اما بدان من هر کجا که رد گامهایت را دیدم سر به زیر می اندازم و با غوغایی در دل بی تفاوت می گذرم ، همان طور که تو از من و قلبم بی تفاوت گذشتی .

وعده ی نگاه هایت را به خدا تقدیم می کنم تا آنرا دوباره برای قلبی نازل کند . اما تمام امید من این است که پاسخ وعده های بیهوده ی چشم های تو آخر قلب خودت را بسوزاند و صدای ریختن ذره های قلبت را به روی زمین حس کنی و هیچ کاری جز گریستن از چشم های فریبنده ات برنیاید .

شاید بگویی عاشق که نفرین نمی کند . نمی دانم من از مرز عشق گذشته ام . به جنون رسیده ام شاید به همین خاطر است که در عین تنفر هر روزه یادت مرا عذاب می دهد و حسرت می خورم از اینکه ...

کاش می توانستم نگاه هایت را زیر پایم لگدمال کنم . کاش می توانستم لبخند هایت را با بند ، اسیر دست های دیو تنهایی کنم .

دریغ ... دریغ که هنوز هم در دل تکه های خورد شده ی عشقت خودنمایی می کنند . خاطراتت را به سوی نیستی می کشانم . همان هایی که روزی تمام امید و آرزویم بودند و نشاط و شادی زندگی را به من هدیه می کردند . اما من در اشتباه بودم ، زندگی هم مانند تو دورو و ریاکار است و در پس لبخندهای زیبایش تنهایی غریبی به همراه می آورد و شاید اشتباه دیگرم این است که تو تمام زندگیم بودی و من نفهمیدم .

تو را به دست نیاورده بودم که از دستت دهم ، می کوشم که در مرداب فراموشی خاطره ات را غرق کنم . کاش تنها برای فراموش کردنت یاری ام کنی .

 

آفتاب

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 دی1386ساعت 5:12 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

 

باز دست هایم برای نوشتن از تو می لرزند و زیبایی چشم های تو را طلب می کنند . باز نگاه من بی تاب دیدن نگاه توست . و چه تنها و غریب در سکوت آدینه ی غمبار دوریت به چله نشسته ام . به سویم می آیی و تو را نمی بینم ، از من دور  می شوی و داغ بر دلم می گذاری و در عطر شنیدن صدایت همچنان می سوزم .

نمی دانم نسیم ، سوز سرمای قلبم را به تو رساند یا نه و اینکه دیوانه وار در حسرت عبور آن لحظه ها می سوزم و اشک می ریزم . اما در این میان تنها چیزی که برای من از تو باقی است یادگار نگاه های تو به روی این دل زخم خورده است . کاش هر روزی که خورشید آنرا می ساخت با تو شروع می شد و در کنار چشم های ماه پایان می یافت .

رؤیای دیرینم ! دیشب باز هم میهمان خواب چشمانم شدی و من چه کودکانه احساس تو را در آغوش خود خواب کردم و خورشید چه بی رحمانه دلخوشی مرا از چشمانم ربود و رؤیایم را تباه کرد .

لحظه های صلب فراق را برای امید واهی دیدارت پس می زنم اما حسی غریب دست مرا از امید نیز کوتاه کرده است . نگاه کن چه بی قرار برای رسیدن عطر نفس هایت به خواب هایم سر زدم !

دیروز کسی می خواست امید را در من جاودان سازد و تو نبودی که ببینی من چگونه در عطش دلتنگی تو و بعید بودن صدای او از اشک و بغض می سوختم . آخر او نمی دانست که با عبور گامهای تو از جاده ی دلتنگی چه مظلومانه شکستم و میهمان غم شدم و تو ندانستی که امید من در آغوش تو مدفون است . چرا صدای دردم را نشنیدی وگذشتی ؟ چرا فریاد اشک های مرا نادیده گرفتی مگر رنگ خاکستری روزهایم را ندیدی ؟ چرا عطر نفس های غمبارم را در خود نکشیدی تا دیگر احساسم تنها نباشد ؟

دل سپردم و از تو نوشتم . هر بار که گریستم از تو نوشتم و یادی از لحظه های با تو بودن کردم . بارها عهد بستم که از یادت برم و هزاران بار پیمان شکستم  و چه روزها که با شرم قلم در دست گرفته باز به این کاغذ تنها پناه آوردم و او چه سخی مرا در آغوش گرفت و چه دردناک که هر بار مرا شکستی و باز دلم برایت تپید .

در خم هر کوچه به دنبال تو گشتم و تو را نیافتم . و چه شیرین هر لحظه خاطراتت در دلم زنده است . چه روزها که به انتظار رسیدن نشانی از تو نشستم باز ناامید به خدا پناه آوردم و هر بار پاسخ خدا سکوت بود .

هر لحظه خدا را فریاد زدم شاید نظری بیفکند و مرا ببیند که چگونه در تب دلتنگی می سوزم و باز هم خود را بی تو دیدم .

داغ خاطرات ، نگاهم را به در دوخته است . شاید باز در این کوچه قدم گذاری و مرا به دیدار خود دعوت نمایی . هر کجا می نگرم تو را می بینم ، نامت ، نگاهت ، لبخندت و تمام سکوت من .

با حضور تو دل بستم به این نگاره ها و نگاه خاموش غریبه ای که از دور دست ها مرا می نگریست و آشنا ترین می نمود . و چقدر وداع با چشم های غریبه سخت است . گاه این کاغذ مرا به خود می خواند و من تو را و تو ... نمی دانم باز می گردم ، دوباره با داغ نگاهت ؛ شاید سالی دیگر ، ماهی دیگر یا روزی دیگر که از فراز کوه شادی مرا به خود بخوانی . باز می گردم ، کاش این بار رؤیا نباشی .

آفتاب

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 دی1386ساعت 4:35 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

از من رمیده ای و من ساده دل هنوز

 

بی مهری و جفای تو باور نمی کنم

 

دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این

 

دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم

 

رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید

 

دیگر چگونه عشق تو را آرزو کنم

 

دیگر چگونه مستی یک بوسه ی تو را

 

در این سکوت تلخ و سیه جستجو کنم

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 3 دی1386ساعت 10:11 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 
پرنده ای که از دستم پریدی

مگر زین آشیان گرمی ندیدی ؟

دل تنگم فضای کوچکی داشت ؟

کجا یک خانه ی دیگر خریدی ؟

کدامین آسمان را یاد کردی ؟

که آن را بر دو چشمم برگزیدی ؟

مگر دریای اشکم موج کم داشت ؟

کجا دریای دیگر آفریدی ؟

کدامین پا به رفتن پیش می راند

که درب خانه ی دل را دریدی ؟

پرنده هم نفس ای نغمه سازم !

کجا آرام جانم آرمیدی ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 دی1386ساعت 3:26 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره آفتاب
سلام . من عاطفه هستم 18 سالمه از شمال. عاشق ادبیات و شعرم واسه همین این وبلاگو ساختم تا شعرا و متن هایی که دوستشون دارم و توش یادگاری بذارم واسه تموم اونایی که معنی عشق و می فهمن . امیدوارم از مطالب این وبلاگ راضی باشین .

بر تو چون ساحل آغوش گشودم

در دلم بود که دلدار تو باشم

وای بر من که ندانستم از اول

روزی آید که دل آزار تو باشم

دو قلب عشقی را به سنگینی همه ی عالم به بلندی همه ی آسمان ها به کشش همه ی کهکشان ها و به گرمی و روشنی همه ی آفتاب ها در خود می کشند . چه سخت ! چه لذت بخش ! چه بی تاب ! در خیال نمی گنجد !

من آبادی نمی خواهم خرابم کن خرابم کن

بسوزان شعله ام کن در دهان شعله آبم کن

خوشا آن شب که با آهم بسوزم هستی خود را

خدایا تا گریزم زین تن خاکی شهابم کن

آفتاب من نه در مشرق است نه در مغرب . در مشرق نیست زیرا سال هاست که از طلوعش گذشته است . از افق دور شده است . به اوج آسمان آمده است . در مغرب نیز نیست . او اهل غروب نیست . او خورشید بی غروب من است .......

من از دست تو بردم شکایت پیش مهتاب

که از گلدون چشمام چقدر چیدی گل خواب

من از دست تو بردم شکایت پیش خورشید

که عشقت در وجودم چقدر سوزنده تابید ...

پیوندهای روزانه
درد این خانه ی متروک
تفلدش مبارک
همواره تویی...
و عشق ...
از مشرق خیال
باز هم لیلی و ...
یه خاطره ...
تا روشنی های بلند آسمانی
ستاره ی کور
مهتابی ترین سکوت
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1388
تیر 1388
بهمن 1387
آبان 1387
مهر 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
پیوندها
رد پای مادربزرگ(ستاره ی خوشگلم)
الهی هیچ مسافری از رفیقاش جا نمونه
سایت رسمی پائولو کوئیلو
کامران نجف زاده
سایت رسمی کامران و هومن( جون )
فریدون مشیری
بی سرزمین تر از باد
سایت اختصاصی بنیامین
بید مجنون
فروغ فرخزاد
برای هیچ وقت
Understanding Meteorites
مجله ی نجوم
جایی برای گفتگوی مردمان آسمان
کوچولوی عاشق
شازده کوچولو
یاس های عاشق
هر چیز که خدا بخواهد
مرجع عاشقانه ها
من وشب و آسمان
دختر دبیرستانی
smart boy
افسونگر
عشق من عاشقم باش
آسمان غم ...
عشق دوستت دارم
آشیونه
همه چی و هیچی
دوستت دارم ... امید زندگی من
پسران جنگل
کوچولوترین وبلاگ نویس
جورواجور
بانک اطلاعات
تک ستاره ی عاشق
زن متولد تیر
زن متولد تیر 2
خانه ی دل
کدخدا
سوگند به زیبایی چشمان تو سوگند
دهکده ی عشق محمد & تمنا
دو پری عاشق
4 نفر آخر کلاس ... خیلی صحبت می کنید !!!
اولین زن فضانورد ایرانی
شیفته ی آتش
گوشه ای از حرف های انسان
نیمه شب
ستاره ی من

منبع کد اهنگ مینوس

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
کوچولوی آسمونی تنهای تنها این وبلاگ را صفحه خانگی خود کنید


کد جاوا