![]() |
![]() |
|
| ناله را هر چند می خواهم که پنهانی کنم .... سینه می گوید که من تنگ آمدم فریاد کن |
|
آن مرد در یک ظهر خنک پاییز رسید ، خسته بود و شاعر ، چند فنجان مِه خواست تا مرا مهره ای کند مات شده ی شطرنج چشمانش و من در آن سرخی باور نکردنی گمان کردم با اینکه او بی اسب است و بی فانوس ، همان است که در رویاهایم نقش اول را بی غلط بازی کرده است . پنجره دروغ گفت یا تقدیر ؟ هیچ کس نیست برای گفتن این پاسخ پر از اندوه ، اما حالا آن شاعر بی دلیل و یا شاید طبق قانون بد سرنوشت رفت و من قهر کرده ام با خورشید که اگر آن روز تابیده بود من چهره ی او را شفاف تر می دیدم . کاش پنجره آنقدر مه نمی نوشید ، از آن روز که او رفت ماه عزیزتر است برای شب های پر از آتش و پاییز تنهایی ام . باران چشمم دیگر نمی گذارد می گوید نباید گفت از کسی که بی بهانه تنهایت گذاشته است و من می بارم تا نقاشی نارنجی روزی یا شبی دیگر چرا تعریف نکنم ؟ چرا نگویم ؟ می گویم او تمام شکلات هایش را خورد و من حتی تمام آن هایی که نداده بود یادگاری نگه داشتم ، او چه می دانست یادگاری چیست ؟ او تمام عکس هایم را گم کرد . نامه هایم را پاره کرد . اصلا نخواند تا بگویم آشفته اش کرد و بعد پاره کرد . من تمام عکس ها که نه یک دانه عکس و آن نامه ی اتفاقی اش را قاب کردم . او مرا از چشمش انداخت و من بلندش کردم تا اوج ، من روشنش کردم اما او خاموشی ام را جشن گرفت . او تمام نوار هایی که پر از قصه ی عاشقی و حکایت ترانه هایم بود پاک کرد و من غبار را از روی جلد نوارهایی که از ترس گم شدنشان شب ها کنارم می خواباندمشان پاک کردم ، او مرا بارها شکست و من روی خراش های کوچکی که دیگران بر دلش ـ دل به ظاهر شیشه ای رنگش ـ گذاشته بودند مرهم شدم ، او به خاطر من ، نه ، من کجا ، او به خاطر خودش از پا نشست و من محض خاطر او ماندم هنوز ایستاده ام . او رفت و من ماندم ، او گذشت و من نوشتم ، او ترک کرد و من درک ، او فریاد زد و من بریدم ، او شروع شد و من تازه بعد از اطمیمنان حاصل کردن از آغاز او آرام با چشمی باز و آگاه مُردم و حالا این چند خط را در حال و هوای مرگم برایش می نویسم : زیبا مدفونم کردی و برگشتی ، نه معشوق منصف اردیبهشت های دوردست ، فکرش را می کردم همیشه به همه هم می گفتم انگار کسی باورش نمی شد ، چهره ی تو انگار غلط انداز خوب است راستش فکر می کردم چند روز که بگذرد تو سر مزار این عشق می آیی و محض خاطر نان و نمک سفره ی همیشه باز عاشقیمان اشکی ، بارانی ، بغضی ، چیزی می ریزی ، اما هیچکدام حتی نگاهی ، حتی نگفتی لعنتی عجب عاشقم بود ، راستی که گل می گویند خاک سردتر از قطب است و تو از قطب هم سردتر . به همه می گویم مرگ تنها یک معنی ندارد ، خیلی ها یواشکی جوری که کسی سر از آشفتگی قلب شکست خورده شان درنیاورد می میرند درست عین حالای من . مریم حیدر زاده خوش به حال من و دریا و غروب خورشید و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید
نیمه شب صورت خود رو به خدا خواهم کرد از خدا خواهش دیدار تو را خواهم کرد تا که جان دارم و از سینه نفس می آید به تو و عشق تو ای یار وفا خواهم کرد
سلام بچه ها . چطورین ؟ ولنتاینتون مبارک ! مرسی از اینکه بهم سر زدین فقط ازتون یه تقاضا دارم . تو این روز به تموم دوستای بی یار و یاورتون اس ام اس بدین و ولنتاین و بهشون تبریک بگین و گرنه بیچاره ها عقده ای میشن . ما که در حال اجرای این طرحیم تا ببینیم خدا چی میخواد ... ! امروز پای تخته صبح اول صبح واسه همه نوشتم ولنتاین به تمام دوستان بی ... تسلیت باد . هیچ کسم موقع زنگ به خودش زحمت نداد پاکش کنه خلاصه معلم حسابان اومد تو کلاس و یه نگاهی به تخته انداخت و ماها هم که همه نیشمون باز . بازم نادرترین اتفاق قرن تکرار شد !!!!!!! خندید!!!!!!!!! داشتیم ذوق مرگ می شدیم معلم حسابان و خنده !!!!!!!! خلاصه من بانی خیر شدم تا حدود چند دقیقه ای اضافه تر به عمر این معلم عزیز اضافه شه (البته بعدش مخ ما رو حسابی کار گرفت با مثال های زیبای مشتق ) حالا این بماند که چند تا از بچه ها برای شاد کردن دل بعضیای دیگه که تو عمرشون واسه ولنتاین کادو نگرفتن! از هدیه دادن کارت شارژ بی اعتبار ایرانسل و دو سه تا اسپری خالی و چند تا شکلات و آدامس با یه جعبه ی تزیینی خوشگل دریغ نکردن . اینم ناگفته نمونه که سر صبح با دیدن چهره ی وارفته ی رفقای عزیز که حال هرکدام به نوعی گرفته بود آه سردی بر دل جاری ساخته و کمی نالیدیم .... و اندک اشک تمساح سبب شد که از غم دل بکاهیم . یکی از بچه ها هم که به ترتیب فک و فامیلاشو بین من و فروغ تقسیم می کرد خدا خیرش بده ... شانس که نداریم کاش امسالم یکی محض رضای خدا پیدا می شد و یه کادو به ما می داد عقده ای نشیم ... پارسال و کادو گرفتم امسال نگرفتم بدعادت شدم !!!!!! ... ااااااااا یادم نبود سوغاتی گرفتم ... در کل روز مزخرف و مسخره ای بود امیدوارم به شما خوش بگذره . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت 2:59 بعد از ظهر توسط آفتاب |
|
|
می خواهم و می خواستمت تا نفسم بود .
می سوختم از حسرت و عشق تو بسم بود .
عشق تو بسم بود ، که این شعله ی بیدار
روشنگر ِ شب های بلند قفسم بود .
آن بخت گریزنده دمی آمد و بگذشت
غم بود ، که پیوسته نفس در نفسم بود .
دست من و آغوش تو ، هیهات ، که یک عمر
تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود .
بالله ، که به جز یاد تو ، گر هیچ کسم هست
حاشا ، که به جز عشق تو ، گر هیچ کسم بود .
سیمای مسیحایی اندوه تو ، ای عشق
در غربت این مهلکه فریاد رسم بود .
لب بسته و پر سوخته ، از کوی تو رفتم
رفتم ، به خدا گر هوسم بود ، بسم بود . فریدون مشیری |
|
+ نوشته شده در
جمعه 19 بهمن1386ساعت 3:8 بعد از ظهر توسط آفتاب |
|
یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود رقم مهر تو بر چهره ی ما پیدا بود یاد باد آنکه چو چشمت به عتابم می کشت معجز عیسویت در لب شکرخا بود یاد باد آنکه رخت شمع طرب می افروخت وین دل سوخته پروانه ی بی پروا بود یاد باد آنکه چو یاقوت قدح خنده زدی در میان من و لعل تو حکایت ها بود یاد باد آنکه صبوحی زده در مجلس انس جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود یاد باد آنکه در آن بزمگه خلق و ادب آنکه او خنده ی مستانه زدی صهبا بود یاد باد آنکه نگارم چو کمر بر بستی در رکابش مه نو پیک جهان پیما بود یاد باد آنکه خرابات نشین بودم و مست وانچه در مسجدم امروز کم است آنجا بود یاد باد آنکه به اصلاح شما می شد راست نظم هر گوهر ناسفته که حافظ را بود
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 11:13 بعد از ظهر توسط آفتاب |
|
باز هم از نیمه شب گذشته است . نمی دانم ستاره ها به کجا پناه برده اند . آسمان تاریک تاریک است و زمین عطش زده در انتظار جرعه ای حیات . من چه بگویم که باز لبهای عطش کرده ی احساسم تنها قطره ای از نور ماه خویش را می جوید . افسوس که ماه نیز در اوج غم هایم تنهایم گذارده است . دیگر نمی دانم باید کجا جست و جویت کنم کاش همان گذشته ها می ماندند و نمی رفتند تا دوباره در شبی بی ستاره تنها با مرور خاطرات یک نگاه در تلاطم نباشم . کاش رویای محالم ممکن نمی شد تا امروز در فراقت نسوزم کاش هیچ وقت سنگ نمی شدی ای جاری ترین سیلاب خاطره ها ... ! آفتاب |
|
+ نوشته شده در
جمعه 12 بهمن1386ساعت 1:18 بعد از ظهر توسط آفتاب |
|
|
ناتوان ، گذشته ام ز کوچه ها ،
نیمه جان رسیده ام به نیمه راه ،
چون کلاغ خسته ای – در این غروب –
می برم به آشیان خود پناه ! در گریز ، ازین زمان بی گذشت ،
در فغان ، ازین ملال بی زوال ،
رانده از بهشت عشق و آرزو ،
مانده ام همه غم و همه خیال . سر نهاده چون اسیر خسته جان ،
در کمند روزگار بدسرشت .
رونهفته چون ستارگان کور ،
در غبار کهکشان سرنوشت . می روم ز دیده ها نهان شوم .
می روم که گریه در نهان کنم
یا مرا جدایی تو می کشد
یا تو را دوباره مهربان کنم . این زمان ، نشسته بی تو ، با خدا ،
آن که با تو بود و با خدا نبود .
می کند هوای گریه های تلخ ،
آن که خنده از لبش جدا نبود . بی تو ، من کجا روم ؟ کجا روم ؟
هستی من از تو مانده یادگار ،
من به پای خود به دامت آمدم ،
من مگر ز دست خود کنم فرار ! تا لبم ، دگر نفس نمی رسد ،
ناله ام به گوش کس نمی رسد ،
می رسی به کام دل که بشنوی :
ناله ای از این قفس نمی رسد ... ! فریدون مشیری |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 2:15 بعد از ظهر توسط آفتاب |
|
من نباشم كی تو رويا موهاتو ناز می كنه |
|
+ نوشته شده در
جمعه 5 بهمن1386ساعت 11:5 بعد از ظهر توسط آفتاب |
|
یه شب وقتی توی حیاط کنار حوض آب مشغول بازی بودم یه نور کوچولو از آسمون عبور کرد و به من چشمک زد . وقتی در موردش از مامان سوال کردم گفت : عزیزم درخشش هر شهاب برآورده شدن آرزوی یکی از آدما و پایان یافتن زندگی یکی دیگه از اوناست . از اون شب هر زمان شهاب می دیدم آرزوی یه خواهر کوچولو می کردم تا اینکه یه شب وقتی توی حیاط بیمارستان برای مامان دعا می کردم بابا اومد طرف من و یه کوچولوی دوست داشتنی رو داد بغلم ! اما بعد از چند ثانیه با گریه گفت : تو بالاخره به آرزوت رسیدی دخترم ! حالا ده سال از اون شب می گذره اما من نه مامانم رو می بینم و نه شهاب سنگی دیگر ................. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 10:39 بعد از ظهر توسط آفتاب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره آفتاب |
سلام . من عاطفه هستم 18 سالمه از شمال. عاشق ادبیات و شعرم واسه همین این وبلاگو ساختم تا شعرا و متن هایی که دوستشون دارم و توش یادگاری بذارم واسه تموم اونایی که معنی عشق و می فهمن . امیدوارم از مطالب این وبلاگ راضی باشین .
بر تو چون ساحل آغوش گشودم در دلم بود که دلدار تو باشم وای بر من که ندانستم از اول روزی آید که دل آزار تو باشم دو قلب عشقی را به سنگینی همه ی عالم به بلندی همه ی آسمان ها به کشش همه ی کهکشان ها و به گرمی و روشنی همه ی آفتاب ها در خود می کشند . چه سخت ! چه لذت بخش ! چه بی تاب ! در خیال نمی گنجد ! من آبادی نمی خواهم خرابم کن خرابم کن بسوزان شعله ام کن در دهان شعله آبم کن خوشا آن شب که با آهم بسوزم هستی خود را خدایا تا گریزم زین تن خاکی شهابم کن آفتاب من نه در مشرق است نه در مغرب . در مشرق نیست زیرا سال هاست که از طلوعش گذشته است . از افق دور شده است . به اوج آسمان آمده است . در مغرب نیز نیست . او اهل غروب نیست . او خورشید بی غروب من است ....... من از دست تو بردم شکایت پیش مهتاب که از گلدون چشمام چقدر چیدی گل خواب من از دست تو بردم شکایت پیش خورشید که عشقت در وجودم چقدر سوزنده تابید ... |
| پیوندهای روزانه |
|
درد این خانه ی متروک تفلدش مبارک همواره تویی... و عشق ... از مشرق خیال باز هم لیلی و ... یه خاطره ... تا روشنی های بلند آسمانی ستاره ی کور مهتابی ترین سکوت آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1388 تیر 1388 بهمن 1387 آبان 1387 مهر 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
منبع کد اهنگ مینوس
|
RSS
|