تبليغاتX
کوچولوی آسمونی
ناله را هر چند می خواهم که پنهانی کنم .... سینه می گوید که من تنگ آمدم فریاد کن

تا کی در انتظار گذاری به زاریم ؟

باز آی... بعد این همه چشم انتظاریم

دیشب به یاد زلف تو در پرده های ساز

جانسوز بود شرح سیه روزگاریم

بس شکوه کردم از دل ناسازگار خویش

دیشب که ساز داشت سر سازگاریم

شمعم تمام گشت و چراغ ستاره مرد

چشمی نماند شاهد شب زنده داریم

شرمم کشد که بی تو نفس می کشم هنوز

تا زنده ام بس است همین شرمساریم

تا هست تاج عشق توام بر سر ای غزل

شیرین بود به شهر غزل شهریاریم

شهریار

خدا گفت : لیلی یک ماجراست ، ماجرایی آکنده از من .

ماجرایی که باید بسازیش .

شیطان گفت : تنها یک اتفاق است . بنشین تا بیفتد .

آنان که حرف شیطان را باور کردند ، نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد .

مجنون اما بلند شد ، رفت تا لیلی را بسازد .

خدا گفت : لیلی درد است . درد زادنی نو . تولدی به دست خویشتن .

شیطان گفت : آسودگی است . خیالی است خوش .

خدا گفت : لیلی ، رفتن است . عبور است و رد شدن .

شیطان گفت : ماندن است . فرو رفتن در خود .

خدا گفت : لیلی سخت است . دیر است و دور از دست .

شیطان گفت : ساده است . همین جایی و دم دست .

و دنیا پر شد از لیلی های زود . لیلی های ساده ی اینجایی .

لیلی های نزدیک لحظه ای .

خدا گفت : لیلی زندگی است . زیستنی از نوعی دیگر .

لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود .

مجنون ، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد ...

عرفان نظر آهاری

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 4:8 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

 

 سلام از یه روز ابری که آفتاب بدجور پشت ابر کز کرده و دلش گرفته . بالاخره یه سال شد ... یک ساااااال ... کم نیست ... اصلا کم نیست ... این مدت همیشه فکر می کردم با خودم که این لیلی بدبخت قصه ی ما چه جوری باید قصه ی مجنون بی وفاشو فراموش کنه و یادی از خاطره هاش نکنه ( تازگیا یه چیزی در مورد لیلی و مجنون فهمیدم که خیلی برام جالب بود ) اول کلی ذوق زده شدم اما بعد گفتم لیلی بیچاره که از غصه دق کرد و مرد مجنونم که آواره ی صحرا شد و اونم جون داد ... کجای قصه ی این دو تا ذوق کردن داشت ؟ البته یه فرقی هم داره اگه لیلی قصه ی من بمیره مجنون مهربون قصه هیچ وقت همچین کاری و نمی کنه که سر به بیابون بذاره که از این بابت واقعا خوشحالم ... نمی گم مجنون قصه مجنون نیست چون هنوزم نمی دونم تو دلش چی می گذره .. شاید مجنون باشه و من نمی دونم ... شاید دلش پیش یکی دیگه ست و ... مهم اینه که بفهمه عشق چیه ... که فکر می کنم بدونه ... بی خیال لیلی و مجنون ... برگردم به قصه ی پر فراز و نشیب خودم ... به اینکه توی این ماه توی این روز توی این ساعت دارم دیوونه می شم از امروز عذاب من بیشتر می شه ... از امروز قراره خاطره های گذشته م بدتر از قبل سرم آوار بشن ... همه سالگرد یه روز قشنگ و به جشن می شینن ما پیشاپیش واسه رسیدنش عزا می گیریم ...!!!! امروز همه ش حواسم به ساعت بود ... هی می گفتم پارسال این موقع کجا بودیم ؟ نمی دونم تو اصلا امروز و یادت بود ؟ شک دارم !!!! قصه ی عزیزترینم که به سر رسید و داره میره سر خونه و زندگیش میمونه قصه ی من و تموم غصه هاش ... که بازم تنهایی باید تحمل کنم ... گاهی با خودم می گم این منم که دارم این همه غم و تحمل می کنم ؟ گاهی که  اعصابم به هم ریخته ست و  دارم به زمین و زمون بد و بیراه می گم مامان میگه تو الان چه مشکلی داری که اینقدر ناشکری می کنی ؟ ساکت می شم اما توی دلم .... هیچ کی نمی دونه درد من فقط یه عشق نیست که اونم دارم می برمش توی یه زندون که اگرچه نمی تونم دفنش کنم لا اقل زنجیرش کنم که اینقدر گرفتارم نکنه... اما این روزا اجتناب ناپذیره ... تا یه ماه دیگه هم که دیگه تنهای تنها می شم ... یه روز مامان داشت از قدیما می گفت از جریان خواستگاری بابا و ... خیلی قشنگ بود ... فکر نمی کردم اینقدر قصه شون قشنگ باشه می دونستم از قبل همدیگه رو دوست داشتن اما نه تا این حد ... هیچ وقت بابا نمی ذاشت که مامان جزئیات و تعریف کنه ... مثل  یه رمان بود ... مامان می گفت بعد از اینکه عروسی کردن خاله م تا یه ماه مریض شد ... نمی دونم شایدم من اینجوری شم .. به خدا دیگه طاقت اینو ندارم ... خدا یکی یکی داره همه رواز دور و برم دور می کنه ... الان وقت اذانه ... خدایا خودت بهتر از هر کسی می دونم چقدر دعا کردم پس دیگه نمی گم فقط کمکم کن ... چیز زیادی که نمی خوام ... بگذریم ... خاطره ی برف ! نمی گم چون خودت خوب می دونی نیازی به یاد آوری نیست ... این روزا داغون داغونم ... از یه طرف یه مشت خاطره ... از یه طرف سالگرد بابا ... اونم داره یه سال می شه .... یک ساااااال ! مسخره ست ... نمی دونم اصلا ما واسه چی زنده ایم فقط واسه اینکه غصه بخوریم ؟ نمی دونم دیگه چی بگم ... بگم روز ... مبارک ؟ روز آشناییمون ؟  اصلا چرا مبارک ؟ مگه این جدایی ها جایی واسه مبارک بودن گذاشته ؟ اصلا واسه چی باید به تو تبریک بگم ؟ در هر صورت گفتم به حرمت این روز که حتی اگر واسه تو ارزشی نداره واسه من به خاطر یه خاطره ی مرده با ارزشه یه پست بزنم ... اینم دومین شعرم ... اولیش باشه واسه بعد ...... خداحافظ غریبه !

 


 

غم دل

کاش می فهمیدی که دلم باز برایت تنگ است

 

که سکوت غم تنهایی من ساده و بی رنگ است

 

کاش می گفتی باز گل من ! اشک نریز

 

خسته و درد آلود ز غم من مگریز

 

کاش می دیدم باز که تو از کوچه ی دل می گذری

 

و در این تیره شب ِ بی مهتاب ، به کلون ِ دل من می نگری

 

دل من تنها نیست ، رنج بی عشقی تو در راه است

 

لحظه ها می گذرند وای به من ، فرصت خنده ی من کوتاه است

 

ز تو بگذشتم که تو را دریابم ، تو گذشتی ز من و رنجیدی

 

من فرو ریختم از رفتن تو ، تو چه بی رحم به من خندیدی

 

عاقبت با ظلمت یک قلب سرد ، آسمان من ! تو تنها می شوی

 

در سکوت سهم صحرای زمان ، با دلی بشکسته رسوا می شوی

آفتاب


 

 

شادی و غم منی به حیرتم

                                                  خواهم از تو در تو آورم پناه

موج وحشی ام که بی خبر ز خویش

                                                  گشته ام اسیر جذبه های ماه

+ نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 6:45 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

    

    هر چند دوری ، اما هر بار پیش از خواب ، شهاب سنگی را که به من داده ای ، در دست می گیرم و لمس می کنم . این گونه از میلیون ها سال دورتر ، از آن فاصله های   عظیم آگاه می شوم ...

جبران خلیل جبران


 

من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی

                                                             ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم

 


 

 

تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من

                                                  چه جنونی چه نیازی چه غمی است

یا نگاه تو که پر عصمت و ناز

                                                  بر من افتد چه عذاب و ستمی است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 10:35 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

پنهان نگاهم می کند چشمی و صد ناز !

پنهان نگاهش می کنم می خوانمش باز .

خورشید خندان لبش با می هم آغوش

مهتاب تابان رخش با گل هم آواز .

می خواهدم پیداست از طرز نگاهش !

دزدیده دیدن های او می گویدم راز !

می خواهدم وز شوق این احساس جان بخش

ذرات من پیوسته در رقصند و پرواز

می خواهمت ای باغ لبریز از ترانه !

می خوانمت در اشک و آواز شبانه .

می بینمت در تار و پود سینه در دل

چون هرم آتش می کشی در من زبانه !

می آرمت از لا به لای جان به دفتر !

تا در سرود من بمانی جاودانه !

می جویمت در آسمان در برگ در آب !

می پرسمت از قله های بی نشانه !

با یاد تو سرگشته در کوهم همیشه .

آمیزه ای از شوق و اندوهم همیشه .

می خواهمت ای با تو شیرین زندگانی !

ای دست هایت ساقه های مهربانی !

ای هستی ام را کرده چشمان تو تاراج

بخشیده بار دیگرم شور جوانی !

ای برده چشمانت مرا از ظلمت خاک

تا روشنی های بلند آسمانی .

پیش تو خاموشم اگر بر من نگیری

چشم تو می داند زبان بی زبانی .

می خواهمت ای خوش تر از صبح بهاران !

ای چشم هایت عشق را آیینه داران !

ای کاش می گفتی چه می خواهد دل تو

از این دل آواره در اندوهزاران!

عشق تو خوش می پرورد در جان پر درد

شعری که ماند جاودان در روزگاران .

ساقی به فریادم برس غم پرپرم کرد !

چشمان او چشمان او خاکسترم کرد !

دیگر گل خورشید از سرخی به زردی است .

غم در نگاه آسمان لاجوردی است .

با یاد چشمش مانده ام تنهای تنها

تنها خدا داند که تنهایی چه دردی ست !

فریدون مشیری


سلام بچه ها فردا از ساعت ۴ تا ۸ صبح ماه گرفتگیه . اگه دوست دارین زودتر پاشین ببینین البته من گمون نکنم بتونم ببینم چون اینجا هوا ابریه ! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره آفتاب
سلام . من عاطفه هستم 18 سالمه از شمال. عاشق ادبیات و شعرم واسه همین این وبلاگو ساختم تا شعرا و متن هایی که دوستشون دارم و توش یادگاری بذارم واسه تموم اونایی که معنی عشق و می فهمن . امیدوارم از مطالب این وبلاگ راضی باشین .

بر تو چون ساحل آغوش گشودم

در دلم بود که دلدار تو باشم

وای بر من که ندانستم از اول

روزی آید که دل آزار تو باشم

دو قلب عشقی را به سنگینی همه ی عالم به بلندی همه ی آسمان ها به کشش همه ی کهکشان ها و به گرمی و روشنی همه ی آفتاب ها در خود می کشند . چه سخت ! چه لذت بخش ! چه بی تاب ! در خیال نمی گنجد !

من آبادی نمی خواهم خرابم کن خرابم کن

بسوزان شعله ام کن در دهان شعله آبم کن

خوشا آن شب که با آهم بسوزم هستی خود را

خدایا تا گریزم زین تن خاکی شهابم کن

آفتاب من نه در مشرق است نه در مغرب . در مشرق نیست زیرا سال هاست که از طلوعش گذشته است . از افق دور شده است . به اوج آسمان آمده است . در مغرب نیز نیست . او اهل غروب نیست . او خورشید بی غروب من است .......

من از دست تو بردم شکایت پیش مهتاب

که از گلدون چشمام چقدر چیدی گل خواب

من از دست تو بردم شکایت پیش خورشید

که عشقت در وجودم چقدر سوزنده تابید ...

پیوندهای روزانه
درد این خانه ی متروک
تفلدش مبارک
همواره تویی...
و عشق ...
از مشرق خیال
باز هم لیلی و ...
یه خاطره ...
تا روشنی های بلند آسمانی
ستاره ی کور
مهتابی ترین سکوت
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1388
تیر 1388
بهمن 1387
آبان 1387
مهر 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
پیوندها
رد پای مادربزرگ(ستاره ی خوشگلم)
الهی هیچ مسافری از رفیقاش جا نمونه
سایت رسمی پائولو کوئیلو
کامران نجف زاده
سایت رسمی کامران و هومن( جون )
فریدون مشیری
بی سرزمین تر از باد
سایت اختصاصی بنیامین
بید مجنون
فروغ فرخزاد
برای هیچ وقت
Understanding Meteorites
مجله ی نجوم
جایی برای گفتگوی مردمان آسمان
کوچولوی عاشق
شازده کوچولو
یاس های عاشق
هر چیز که خدا بخواهد
مرجع عاشقانه ها
من وشب و آسمان
دختر دبیرستانی
smart boy
افسونگر
عشق من عاشقم باش
آسمان غم ...
عشق دوستت دارم
آشیونه
همه چی و هیچی
دوستت دارم ... امید زندگی من
پسران جنگل
کوچولوترین وبلاگ نویس
جورواجور
بانک اطلاعات
تک ستاره ی عاشق
زن متولد تیر
زن متولد تیر 2
خانه ی دل
کدخدا
سوگند به زیبایی چشمان تو سوگند
دهکده ی عشق محمد & تمنا
دو پری عاشق
4 نفر آخر کلاس ... خیلی صحبت می کنید !!!
اولین زن فضانورد ایرانی
شیفته ی آتش
گوشه ای از حرف های انسان
نیمه شب
ستاره ی من

منبع کد اهنگ مینوس

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
کوچولوی آسمونی تنهای تنها این وبلاگ را صفحه خانگی خود کنید


کد جاوا