![]() |
![]() |
|
| ناله را هر چند می خواهم که پنهانی کنم .... سینه می گوید که من تنگ آمدم فریاد کن |
|
هنگام که عشق به اشاره می خواندتان ، در پی اش شوید ، هر چند راههایش شیب و نشیب . و هنگام که بالهایش به آغوش می کشدتان ، رضا دهید ، هر چند تیغ ِ پنهان در پر و بالش می تواند زخم تان زند . و هنگام که با شما سخن می گوید ، معتمدش باشید ، هر چند صدایش می تواند رؤیاهاتان را فرو بپاشد چونان باد شمالی که باغ را می فسُرَد . زیرا عشق همان دم که دیهیم بر سرتان می نهد مصلوبتان خواهد کرد . همان دم که می بالاندتان ، می پیرایدتان . همان دم که از بر و روی تان بر می شود و طرفه ترین شاخه هاتان جنبان در آفتاب را می نوازد ، به ریشه هاتان غوص می کند و چنگ های به خاک انداخته تان را به لرز لرز می اندازد . چون بافه های جو فراهم می آوردتان . خرمن کوبی تان می کند تا عریان شوید . غربالتان می کند تا سبوس به باد دهید . آسیاتان می کند تا سفید شوید . وخمیر می سازدتان ؛ و آنگاه به آتش مقدس خویش می سپاردتان ، تا نان ِ مقدس شوید برای جشن مقدس پروردگار . این همه را عشق بر شما روا می دارد تا بشناسید رازناکی جان خویش ، و با این شناخت ، کمینه ای از جان زندگی شوید . اما اگر می هراسید و فقط رامش عشق و سرمستی اش را دنبال می گیرید ، آنگاه نیکوتر آن که عریانی ِ خویش بپوشانید و خرمنجای عشق وانهید ، به دنبال جهان بی فصل که در آن خواهید خندید ، اما نه همه ی خنده تان ، و خواهید گریست ، اما نه همه ی اشکتان . عشق چیزی جز خود نمی بخشد و نمی ستاند چیزی جز از خود . عشق مالک نیست و به تملیک درنمی آید ؛ زیرا عشق را عشق بسنده است . هنگام که عاشقید مگویید « خدا در جان من است » ، بل « من در جان خدایم .» و میندیشید که می توانید خط عشق را راهبر باشید ، زیرا عشق ، اگر شایسته بیابدتان ، شما را راه می نماید . عشق را تمنایی نیست جز آنکه محقق بیند خویش . اما اگر عاشقید و تمناهایی تان هست ، چنین باد تمناهاتان : بگدازید و چون جوبارکی دوان باشید که شب را نغمه ساز می کند . درد مهربانی ِ کلان بشناسید . زخم بردارید از فهم خویش از عشق ؛ و شادمان و سر از پا نشناخته خون ریز شوید . سحرگاه با جان بالگشا برخیزید سپاسگزار ِ روز دیگر عشقبازی ؛ به نیم روز بیاسایید و به مکاشفه ی وجد عشق درآیید ؛ غروبگاه به خانه بازگردید شاکر ؛ آنگاه دعاخوان در جان بر آنکه عزیزش می دارید و نغمه ی ستایش بر لب ، به خواب روید . جبران خلیل جبران |
|
+ نوشته شده در
شنبه 31 فروردین1387ساعت 5:33 بعد از ظهر توسط آفتاب |
|
لحظه های واپسین دیدار بود او به رفتن و من در اضطراب دیده ام گریان ، دلم بیمار بود گفتمش : از گریه لبریزم ، مرو گفت : جانا ناگزیرم ، ناگزیر گفتم : او را لحظه ای دیگر بمان ! گفت : می خواهم ولی دیر است ، دیر ! در نگاهش خیره ماندم ، بی امید سر نهادم غمزده بر دوش او بوسه های گریه آلودم نشست بر رخ و بر لاله های گوش او ناگهان آهی کشید و گفت : وای زندگی زیباست گاهی ، گاه زشت گریه را بس کن ، مرا آتش مزن ناگزیرم از قبول سرنوشت . شعله زد در من چو دیدم موج اشک برق زد در مستی چشمان او اشک بی طاقت در آن هنگامه ریخت قطره قطره از سر مژگان او . از سخن ماندیم و با راز نگاه گفت : می دانم جدایی زود بود با نگاه آخرینش بین ما های های گریه ی بدرود بود . مهدی سهیلی
دلم قدر یه دنیا گرفته اما صدام درنمی آد . می خوام گریه کنم می خوام سبک شم می خوام اونقدر گریه کنم تا همه ی غم هام تموم شه اما ... کاش اون روزی که رفت گریه می کردم کاش بغضم و نمی خوردم تا از اون به بعد هر کسی که ازم جدا میشه یه بغض غریب تموم وجودمو نگیره فقط خدا می دونه وقتی بغلت کردم واسه خداحافظی چقدر غم تو دلم بود خواهر جون می خواستم همون جا گریه کنم واسه 17 سالی که کنار تو گذروندم واسه قهر و آشتی هامون توی این خونه ، واسه گریه ها و خنده هامون ، نمی دونی وقتی می دیدم اشک تو چشات جمع شده و من بی خودی می خندم تا مبادا مامان یا تو دلت بشکنه چه عذابی می کشیدم . نگاهی که آخرین بار قبل رفتنت بهم انداختی وجودمو سوزوند . دلم می خواست فریاد بزنم . وقتی گفتی تو اصلا ناراحت نیستی من دارم می رم ؟ نمی دونی چقدر دلم شکست فقط خدا می دونه بعد از اینکه در رو بستم و منتظر موندم تا مامان بیاد توی خونه چقدر به خودم فشار آوردم که عادی رفتار کنم انگار نه انگار که یه تیکه از وجودمو کندن و دارن ازم جدا می کنن خیلی عذاب کشیدم واسه اینکه نذارم این اشک لعنتی بریزه . بعد اینکه رفتی وقتی در خونه رو باز کردم همه ی غم عالم سرم هوار شد . فقط دلم به این خوشه که سپردمت دست کسی که می دونم خوب خوب مواظبته و نمی ذاره آب تو دلت تکون بخوره . شب که شد خیلیا جاتو توی خونه خالی کردن ... اما عذاب بیشتر اون موقع بود که مامان خوابید و من تنها بیدار موندم . یاد شبایی افتادم که با هم بیدار می موندیم و حرف می زدیم یاد شبایی که از خنده دلمون و می گرفتیم و می خواستیم آروم بخندیم تا کسی بیدار نشه اما آخرش صدای همه در می اومد یاد اون شبایی که نصفه شب بابا از خواب بیدار می شد و ما خودمونو می زدیم به خواب و زیرزیرکی زیر پتو می خندیدیم ... اگه بابا بود اوضاع خیلی بهتر بود .... کاش ... خدایا من که حکمت کارتو نمی فهمم ولی خودت کمکم کن که بتونم تحمل کنم ... خواهرکم با اینکه فقط یه روز از رفتنت گذشته اما دلم برات یه ذره شده جای خالیت توی خونه بدجور توی ذوق می زنه . گاهی آرزو می کنم کاش اینقدر به هم عادت نمی کردیم می دونم تو هم الان همین حسو داری می دونم با اینکه قشنگ ترین روزای زندگیتو داری می گذرونی کلی دلت گرفته تقصیر ما نیست تقصیر این دنیاست که ما رو از هم جدا می کنه و بعدشم اسمشو میذاره تقدیر ! دارم سعی می کنم به وضعیت جدید عادت کنم به خونه ای که یه زمونی پر بود و حالا فقط از اون آدما دو تا موندن ! کاش بابا بود تا لااقل خیالم از مامان راحت باشه ... قبلا زیاد به دوری فکر نمی کردم فقط گاهی از بی وفایی آدما و این دنیا گریه م می گرفت اما حالا درد جدایی از تو هم بهش اضافه شده ... الهی هر جا که میری و هر جا که هستی کنار شوهرت خوشبخت و شاد باشی دوسِت دارم عزیز دلم ... هم واسه تو هم مامان و هم خودم دعا می کنم تا به این فاصله ها عادت کنیم ... خدایا تو دستمو رد نکن ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 5:22 بعد از ظهر توسط آفتاب |
|
|
گوشم ، هر بار ، زنگ می زند ؛ از شوق ، نام تو را می برم ! شگفتا ! گهگاه ، بینم نامم ز خاطر تو گذشته ست ! ای که به یاد منی ، به یاد تو هستم . بر در و دیوار تار و پود وجودم نام تو را دست ِ گرم ِ عشق ، نوشته ست ! وین دل ِ سرگشته ، این کبوتر عاشق گرد تو تنها نه ، گرد نام تو گشته ست ! نام تو را می برم ، همیشه ، به هر حال نام تو در من طنین بال فرشته ست نام تو ، در من ، نسیم باغ بهشت است . فریدون مشیری
شبی غمگین شبی بارانی و سرد مرا در غربت فردا رها کرد دلم در حسرت دیدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد به من می گفت تنهایی غریب است ببین با غربتش با من چه ها کرد ؟ تمام هستیم بود و ندانست که در قلبم چه آشوبی به پا کرد و او هرگز شکستم را نفهمید اگرچه تا ته دنیا صدا کرد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 0:16 قبل از ظهر توسط آفتاب |
|
|
چه آتشی ، چه آتشی چه پیچ و تاب دلکشی . جرقه ها ، ستاره های زرنشان زبانه ها ، شراره های زرفشان ستاره بارد از زمین ، بر آسمان و کهکشان ! صدای خشک ِ سوختن ، نوید می دهد به من ، که می رسی به جان ، ز تن ، اگر رهی ز خویشتن ! تو ای بهار ِ بی خزان شکفته همچو ارغوان کنار ِ آتش ِ روان ! تو ای صفای چهره ات ، ز تاب شعله ، آتشین ! رُخَت ز رقص شعله ها ، گل آفرین ، گل آفرین . ربوده هوش ما ز سر به نغمه های دلنشین ، به آسمان نگاه کن میان ِ این جرقه ها تبسمی به ماه کن ! به آن ستاره هم بگو : - تو نیز اگر جرقه ای ز آتشی ، در آتش کدام یار نازنین چو من زبانه می کشی ... ؟ فریدون مشیری
با قلم می گویم ... - ای همزاد ، ای همراه ، ای هم سرنوشت هردومان حیران ِ بازی های دوران های زشت . شعرهایم را نوشتی دست خوش ؛ اشک هایم را کجا خواهی نوشت ؟ فریدون مشیری
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 11 فروردین1387ساعت 1:23 بعد از ظهر توسط آفتاب |
|
|
صبح از دریچه سر به درون می کشد به ناز وز مشرق ِ خیال تو ، صبح تابناک تری را - سر در کنار من - با چهره ی شکفته چو گل های نسترن لبخند می زنی . من ، آفتاب پاک تری را در نوشخند ِ مهر تو می بینم در مطلع بلند ِ شکفتن . من ، روز خویش را با آفتاب روی تو ، کز مشرق ِ خیال دمیده ست آغاز می کنم . من با تو می نویسم و می خوانم من با تو راه می روم و حرف می زنم وز شوق ِ این محال : - که دستم به دست توست ! - من ، جای راه رفتن ، پرواز می کنم ! آن لحظه ها که مات در انزوای خویش یا در میان جمع خاموش می نشینم : موسیقی ِ نگاه تو را گوش می کنم . گاهی میان مردم ؛ در ازدحام شهر غیر از تو ، هر چه هست فراموش می کنم . گویند این و آن به هم - آهسته - : - هان و هان ! دیوانه را ببینید ! بیخود ، چو کودکان ، لبخند می زند ! با خود ، چگونه گرم سخن گفتن است ؟!- آه ، من ، دور از این ملامت بیگاه ، همچنان ، سرمست ، در فضای پریخانه های راز شاد از شکوه طالع و بخت موافقم . آخر ، چگونه بانگ برآرم که : عاقلان ! دیوانه نیستم ، به خدا سخت عاشقم ! فریدون مشیری |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 11:14 بعد از ظهر توسط آفتاب |
|
|
بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک آسمان آبی و ابر سپید برگ های سبز بید عطر نرگس ، رقص باد نغمه ی شوق پرستوهای شاد خلوت گرم کبوترهای مست نرم نرمک می رسد اینک بهار خوش به حال روزگار
سلام دوستای گلم عیدتون مبارک ببخشید یه خورده دیر شد نتونستم بیام و عید و بهتون تبریک بگم انشاالله سال خوبی داشته باشین و به آرزوهاتون برسین . ما رو هم از دعای خیرتون بی نصیب نکنین .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 11:1 بعد از ظهر توسط آفتاب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره آفتاب |
سلام . من عاطفه هستم 18 سالمه از شمال. عاشق ادبیات و شعرم واسه همین این وبلاگو ساختم تا شعرا و متن هایی که دوستشون دارم و توش یادگاری بذارم واسه تموم اونایی که معنی عشق و می فهمن . امیدوارم از مطالب این وبلاگ راضی باشین .
بر تو چون ساحل آغوش گشودم در دلم بود که دلدار تو باشم وای بر من که ندانستم از اول روزی آید که دل آزار تو باشم دو قلب عشقی را به سنگینی همه ی عالم به بلندی همه ی آسمان ها به کشش همه ی کهکشان ها و به گرمی و روشنی همه ی آفتاب ها در خود می کشند . چه سخت ! چه لذت بخش ! چه بی تاب ! در خیال نمی گنجد ! من آبادی نمی خواهم خرابم کن خرابم کن بسوزان شعله ام کن در دهان شعله آبم کن خوشا آن شب که با آهم بسوزم هستی خود را خدایا تا گریزم زین تن خاکی شهابم کن آفتاب من نه در مشرق است نه در مغرب . در مشرق نیست زیرا سال هاست که از طلوعش گذشته است . از افق دور شده است . به اوج آسمان آمده است . در مغرب نیز نیست . او اهل غروب نیست . او خورشید بی غروب من است ....... من از دست تو بردم شکایت پیش مهتاب که از گلدون چشمام چقدر چیدی گل خواب من از دست تو بردم شکایت پیش خورشید که عشقت در وجودم چقدر سوزنده تابید ... |
| پیوندهای روزانه |
|
درد این خانه ی متروک تفلدش مبارک همواره تویی... و عشق ... از مشرق خیال باز هم لیلی و ... یه خاطره ... تا روشنی های بلند آسمانی ستاره ی کور مهتابی ترین سکوت آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1388 تیر 1388 بهمن 1387 آبان 1387 مهر 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
منبع کد اهنگ مینوس
|
RSS
|