![]() |
![]() |
|
| ناله را هر چند می خواهم که پنهانی کنم .... سینه می گوید که من تنگ آمدم فریاد کن |
|
سلام از یه روز ابری که آفتاب بدجور پشت ابر کز کرده و دلش گرفته . بالاخره یه سال شد ... یک ساااااال ... کم نیست ... اصلا کم نیست ... این مدت همیشه فکر می کردم با خودم که این لیلی بدبخت قصه ی ما چه جوری باید قصه ی مجنون بی وفاشو فراموش کنه و یادی از خاطره هاش نکنه ( تازگیا یه چیزی در مورد لیلی و مجنون فهمیدم که خیلی برام جالب بود ) اول کلی ذوق زده شدم اما بعد گفتم لیلی بیچاره که از غصه دق کرد و مرد مجنونم که آواره ی صحرا شد و اونم جون داد ... کجای قصه ی این دو تا ذوق کردن داشت ؟ البته یه فرقی هم داره اگه لیلی قصه ی من بمیره مجنون مهربون قصه هیچ وقت همچین کاری و نمی کنه که سر به بیابون بذاره که از این بابت واقعا خوشحالم ... نمی گم مجنون قصه مجنون نیست چون هنوزم نمی دونم تو دلش چی می گذره .. شاید مجنون باشه و من نمی دونم ... شاید دلش پیش یکی دیگه ست و ... مهم اینه که بفهمه عشق چیه ... که فکر می کنم بدونه ... بی خیال لیلی و مجنون ... برگردم به قصه ی پر فراز و نشیب خودم ... به اینکه توی این ماه توی این روز توی این ساعت دارم دیوونه می شم از امروز عذاب من بیشتر می شه ... از امروز قراره خاطره های گذشته م بدتر از قبل سرم آوار بشن ... همه سالگرد یه روز قشنگ و به جشن می شینن ما پیشاپیش واسه رسیدنش عزا می گیریم ...!!!! امروز همه ش حواسم به ساعت بود ... هی می گفتم پارسال این موقع کجا بودیم ؟ نمی دونم تو اصلا امروز و یادت بود ؟ شک دارم !!!! قصه ی عزیزترینم که به سر رسید و داره میره سر خونه و زندگیش میمونه قصه ی من و تموم غصه هاش ... که بازم تنهایی باید تحمل کنم ... گاهی با خودم می گم این منم که دارم این همه غم و تحمل می کنم ؟ گاهی که اعصابم به هم ریخته ست و دارم به زمین و زمون بد و بیراه می گم مامان میگه تو الان چه مشکلی داری که اینقدر ناشکری می کنی ؟ ساکت می شم اما توی دلم .... هیچ کی نمی دونه درد من فقط یه عشق نیست که اونم دارم می برمش توی یه زندون که اگرچه نمی تونم دفنش کنم لا اقل زنجیرش کنم که اینقدر گرفتارم نکنه... اما این روزا اجتناب ناپذیره ... تا یه ماه دیگه هم که دیگه تنهای تنها می شم ... یه روز مامان داشت از قدیما می گفت از جریان خواستگاری بابا و ... خیلی قشنگ بود ... فکر نمی کردم اینقدر قصه شون قشنگ باشه می دونستم از قبل همدیگه رو دوست داشتن اما نه تا این حد ... هیچ وقت بابا نمی ذاشت که مامان جزئیات و تعریف کنه ... مثل یه رمان بود ... مامان می گفت بعد از اینکه عروسی کردن خاله م تا یه ماه مریض شد ... نمی دونم شایدم من اینجوری شم .. به خدا دیگه طاقت اینو ندارم ... خدا یکی یکی داره همه رواز دور و برم دور می کنه ... الان وقت اذانه ... خدایا خودت بهتر از هر کسی می دونم چقدر دعا کردم پس دیگه نمی گم فقط کمکم کن ... چیز زیادی که نمی خوام ... بگذریم ... خاطره ی برف ! نمی گم چون خودت خوب می دونی نیازی به یاد آوری نیست ... این روزا داغون داغونم ... از یه طرف یه مشت خاطره ... از یه طرف سالگرد بابا ... اونم داره یه سال می شه .... یک ساااااال ! مسخره ست ... نمی دونم اصلا ما واسه چی زنده ایم فقط واسه اینکه غصه بخوریم ؟ نمی دونم دیگه چی بگم ... بگم روز ... مبارک ؟ روز آشناییمون ؟
غم دل کاش می فهمیدی که دلم باز برایت تنگ است
که سکوت غم تنهایی من ساده و بی رنگ است
کاش می گفتی باز گل من ! اشک نریز
خسته و درد آلود ز غم من مگریز
کاش می دیدم باز که تو از کوچه ی دل می گذری
و در این تیره شب ِ بی مهتاب ، به کلون ِ دل من می نگری
دل من تنها نیست ، رنج بی عشقی تو در راه است
لحظه ها می گذرند وای به من ، فرصت خنده ی من کوتاه است
ز تو بگذشتم که تو را دریابم ، تو گذشتی ز من و رنجیدی
من فرو ریختم از رفتن تو ، تو چه بی رحم به من خندیدی
عاقبت با ظلمت یک قلب سرد ، آسمان من ! تو تنها می شوی
در سکوت سهم صحرای زمان ، با دلی بشکسته رسوا می شوی آفتاب
شادی و غم منی به حیرتم خواهم از تو در تو آورم پناه موج وحشی ام که بی خبر ز خویش گشته ام اسیر جذبه های ماه |
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 اسفند1386ساعت 6:45 بعد از ظهر توسط آفتاب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره آفتاب |
سلام . من عاطفه هستم 18 سالمه از شمال. عاشق ادبیات و شعرم واسه همین این وبلاگو ساختم تا شعرا و متن هایی که دوستشون دارم و توش یادگاری بذارم واسه تموم اونایی که معنی عشق و می فهمن . امیدوارم از مطالب این وبلاگ راضی باشین .
بر تو چون ساحل آغوش گشودم در دلم بود که دلدار تو باشم وای بر من که ندانستم از اول روزی آید که دل آزار تو باشم دو قلب عشقی را به سنگینی همه ی عالم به بلندی همه ی آسمان ها به کشش همه ی کهکشان ها و به گرمی و روشنی همه ی آفتاب ها در خود می کشند . چه سخت ! چه لذت بخش ! چه بی تاب ! در خیال نمی گنجد ! من آبادی نمی خواهم خرابم کن خرابم کن بسوزان شعله ام کن در دهان شعله آبم کن خوشا آن شب که با آهم بسوزم هستی خود را خدایا تا گریزم زین تن خاکی شهابم کن آفتاب من نه در مشرق است نه در مغرب . در مشرق نیست زیرا سال هاست که از طلوعش گذشته است . از افق دور شده است . به اوج آسمان آمده است . در مغرب نیز نیست . او اهل غروب نیست . او خورشید بی غروب من است ....... من از دست تو بردم شکایت پیش مهتاب که از گلدون چشمام چقدر چیدی گل خواب من از دست تو بردم شکایت پیش خورشید که عشقت در وجودم چقدر سوزنده تابید ... |
| پیوندهای روزانه |
|
درد این خانه ی متروک تفلدش مبارک همواره تویی... و عشق ... از مشرق خیال باز هم لیلی و ... یه خاطره ... تا روشنی های بلند آسمانی ستاره ی کور مهتابی ترین سکوت آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1388 تیر 1388 بهمن 1387 آبان 1387 مهر 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
منبع کد اهنگ مینوس
|
RSS
|