![]() |
![]() |
|
| ناله را هر چند می خواهم که پنهانی کنم .... سینه می گوید که من تنگ آمدم فریاد کن |
سلام ... یه سلام بی رمق .. یه سلام بی جون و رنگ و رو رفته ... بازم دارم برای تو می نویسم تویی که می دونم هیچ وقت نمی آی به این دفتر خاطرات من نگاه کنی ... بازم دلم گرفته اما ... هنوز هوای امید تو سرمه .... هنوز امید دارم به اینکه شاید همه چیز اونجوری که می بینم و فکر می کنم نباشه ... می دونی چرا ؟ چون هنوزم حرف و دلت با هم یکی نیست ... هنوز که هنوزه توی نگاهت یه چیزیه که باعث میشه امید داشته باشم ... آخه نفهمیدی من از نگاهت یا رفتارت هر چی که تو دلت می گذره رو می فهمم . چرا سعی می کنی اون چیزی که تو دلت می گذره رو پنهون کنی ؟ فقط به خاطر یه مشت اراجیف ؟ چرا می خوای هر لحظه بیشتر از قبل عذابم بدی ؟ چرا نباید یه روز فقط یه روز دلم به بودنت خوش باشه ؟ این انتظار زیادیه ؟ دیگه از این زندگی با تموم این روزای تکراریش خسته شدم ... نمی خوای این همه دلخوری و سردی و تموم کنی ... ؟ باشه من از تموم چیزایی که دوست داشتم بدونم می گذرم فقط تو ... نمی تونم باور کنم این تنهایی و ... این روزا بیشتر از قبل یاد اون روزایی که با هم بودیم می افتم کم کم داشتم با نبودت کنار می اومدم تقصیر خودت بود بازم منو هوایی کردی ... منی که یه سال تموم داشتم با خودم کلنجار می رفتم فراموشت کنم اما آخرشم تصمیم گرفتم که کمتر بهت فکر کنم چون هیچ جور نتونستم از یاد ببرمت ... تو رو نمی دونم ... یه روز بهت گفتم بخشیدمت! نه ؟ اون روز این حرفو زدم اما ... بعد خیلی پشیمون شدم .... آخه تا حالا بهت دروغ نگفته بودم ... من هنوز نتونستم ببخشمت نتونستم از اون روزایی که تو بدترین شرایط تنهام گذاشتی بگذرم نتونستم کارایی رو که کردی فراموش کنم هنوز بغض اون روزا تو گلومه هنوز که هنوزه وقتی یاد روز خداحافظیمون می افتم گریه م می گیره ... تو خیلی راحت خداحافظی کردی و من ... آروم ... اما بعد اینکه گوشی و گذاشتم فقط تو اتاق تنها نشستم و گریه کردم ... اون شب بدترین شب عمرم بود داشتم از بغض می ترکیدم اما نمی تونستم گریه کنم ...نمی دونم چرا نفهمیدی بعد تموم اون بلاهایی که سرم اومد وقتی تو اومدی پیشم چقدر بهت عادت کردم چقدر ... حالا هم مثل اون روزا باهام قهر کردی ... یادش به خیر قبلا می گفتی نمی تونی باهام قهر کنی ... اما من ... نمی دونم به هر چیزی که فکر کنی تا حالا فکر کردم اما هنوز نفهمیدم مشکلت چی بوده ؟ اما تو هنوز با همه ی این مسائل واسه من همون کوچولوی آسمونی هستی که اگر چه گاهی از سنگ میشی اما گاهی هم انقد دلت شیشه ایه که با یه تلنگر می شکنه... توهمون کوچولوی آسمونی هستی واسه من که هر چقدرم گناه کنی باز دلت از جنس خداست چون هنوز دلت واسه فهمیدن گناه آدما خیلی کوچیکه ! اما کافیه فقط یه ذره بیای این ور تر اون وقت درست می افتی تو راهی که تهش به خدا می رسه ...جلوی در خونه ی خدا اگه در بزنی می رسی به یه فرشته ... اگه بگی می خوای خدا رو ببینی راهت نمیده تو خونه . بهت میگه فقط صداش بزن اون صداتو می شنوه ..... صداش می کنی ... فریاد می کشی ... اما خدا جوابتو نمی ده ... صدات هیچ جوری به خدا نمی رسه ... حالا فقط کافیه که صدات پر عشق باشه اون وقته که صدات تا آسمون هفتم میره و عرش خدا رو می لرزونه ... خدا عاشقا رو دوست داره مگه نه ؟ می دونی چرا اینا رو میگم ؟ چون خدا گاهی که فکر می کنم صدامو نمی شنوه واقعا صدامو شنیده اما خیلی دیرجواب میده چون فاصله ش ازم خیلی دوره ... تا حالا هر چی ازش خواستم بهم داده درسته تو لحظه نبوده اما هیچ وقت یادش نرفته که من ... همون کوچولوی بازیگوش بهشتی که روی زمین جا موندم و دارم میون این آدما که یه روزی عطر بهشت و میدادن و حالا ... زندگی می کنم هنوز بهش محتاجم و بدون محبتای اون زنده نمی مونم ... تو هم بیا خدا عاشقا رو خیلی دوست داره ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 11:17 قبل از ظهر توسط آفتاب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره آفتاب |
سلام . من عاطفه هستم 18 سالمه از شمال. عاشق ادبیات و شعرم واسه همین این وبلاگو ساختم تا شعرا و متن هایی که دوستشون دارم و توش یادگاری بذارم واسه تموم اونایی که معنی عشق و می فهمن . امیدوارم از مطالب این وبلاگ راضی باشین .
بر تو چون ساحل آغوش گشودم در دلم بود که دلدار تو باشم وای بر من که ندانستم از اول روزی آید که دل آزار تو باشم دو قلب عشقی را به سنگینی همه ی عالم به بلندی همه ی آسمان ها به کشش همه ی کهکشان ها و به گرمی و روشنی همه ی آفتاب ها در خود می کشند . چه سخت ! چه لذت بخش ! چه بی تاب ! در خیال نمی گنجد ! من آبادی نمی خواهم خرابم کن خرابم کن بسوزان شعله ام کن در دهان شعله آبم کن خوشا آن شب که با آهم بسوزم هستی خود را خدایا تا گریزم زین تن خاکی شهابم کن آفتاب من نه در مشرق است نه در مغرب . در مشرق نیست زیرا سال هاست که از طلوعش گذشته است . از افق دور شده است . به اوج آسمان آمده است . در مغرب نیز نیست . او اهل غروب نیست . او خورشید بی غروب من است ....... من از دست تو بردم شکایت پیش مهتاب که از گلدون چشمام چقدر چیدی گل خواب من از دست تو بردم شکایت پیش خورشید که عشقت در وجودم چقدر سوزنده تابید ... |
| پیوندهای روزانه |
|
درد این خانه ی متروک تفلدش مبارک همواره تویی... و عشق ... از مشرق خیال باز هم لیلی و ... یه خاطره ... تا روشنی های بلند آسمانی ستاره ی کور مهتابی ترین سکوت آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1388 تیر 1388 بهمن 1387 آبان 1387 مهر 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
منبع کد اهنگ مینوس
|
RSS
|