![]() |
![]() |
|
| ناله را هر چند می خواهم که پنهانی کنم .... سینه می گوید که من تنگ آمدم فریاد کن |
سلام ... به کی سلام می کنم ؟ به تو که هیچ وقت نمی آی به این دفتر کهنه ی پر از گلایه سر بزنی ؟ ولی خب شرط ادبه که بهت سلام کنم ... الان که دارم این پستو می زنم یه شب خیلی قشنگه که دوباره ماه تو آسمونه ... بازم ماه کامله ... اما هنوز اون رنگ زرد خوشگلشو نداره ... که من و یاد ... بذار این یه راز بمونه که منو یاد چی میندازه ... یادش به خیر اون شبایی که ماه کامل بود ... یادش به خیر او روزایی که تو ماه من بودی و مال من ... منم خورشید تو و مال تو ... مهتاب روزای گذشته! اون همه عشق کجا رفته ؟ نگو از اول هیچ عشقی نبوده که باور نمی کنم یه ساله دارم با خودم کلنجار می رم اما هنوز نتونستم باور کنم که دوستم نداشتی و اومدی ... نه تو اونقدر نامرد نیستی که بخوای اینقدر عذابم بدی ... مگه دل آسمونیا از جنس آسمون نیست ؟ مگه تو از آسمون نیفتادی رو زمین خشک دلم ؟ مگه خودت نگفتی تو مهتابی و منم آفتابت باشم ؟ آره رسم زمونه اینه که هیچ وقت آفتاب و مهتاب نمی تونن کنار هم باشن اما من فقط دلم به شبا خوشه که یه نگاه به آسمون بندازم و ماه و ببینم به این امید که شاید تو هم هنوز یه نگاهی به این غربت زده بندازی ... لعنت به هر چیزی که مانع کنار هم بودن ما میشه ... به خدا قسم دیگه دارم کم میارم چرا نمی خوای باور کنی که دیگه تحملم داره تموم میشه ؟ تا کی باید صبر کنم وقتی فقط به بودنت راضیم ؟ نمی دونم تو این یه ماهی که قراره تنها باشی چه کار می کنی ؟ از همین الان نگرانتم ... آره اینم از حماقتمه که هنوزم منتظرتم ... نمی گم برگرد ... خودت می دونی که هیچ وقت التماست نکردم هر جور خودت راحتی سعیمو می کنم که بتونم دووم بیارم کاش تو هم بیای و کمکم کنی ....... ( عزیزای من اگه می خواین نظر بدین برین پست قبلی این پست فقط واسه مهتابه! ) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 9:19 بعد از ظهر توسط آفتاب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره آفتاب |
سلام . من عاطفه هستم 18 سالمه از شمال. عاشق ادبیات و شعرم واسه همین این وبلاگو ساختم تا شعرا و متن هایی که دوستشون دارم و توش یادگاری بذارم واسه تموم اونایی که معنی عشق و می فهمن . امیدوارم از مطالب این وبلاگ راضی باشین .
بر تو چون ساحل آغوش گشودم در دلم بود که دلدار تو باشم وای بر من که ندانستم از اول روزی آید که دل آزار تو باشم دو قلب عشقی را به سنگینی همه ی عالم به بلندی همه ی آسمان ها به کشش همه ی کهکشان ها و به گرمی و روشنی همه ی آفتاب ها در خود می کشند . چه سخت ! چه لذت بخش ! چه بی تاب ! در خیال نمی گنجد ! من آبادی نمی خواهم خرابم کن خرابم کن بسوزان شعله ام کن در دهان شعله آبم کن خوشا آن شب که با آهم بسوزم هستی خود را خدایا تا گریزم زین تن خاکی شهابم کن آفتاب من نه در مشرق است نه در مغرب . در مشرق نیست زیرا سال هاست که از طلوعش گذشته است . از افق دور شده است . به اوج آسمان آمده است . در مغرب نیز نیست . او اهل غروب نیست . او خورشید بی غروب من است ....... من از دست تو بردم شکایت پیش مهتاب که از گلدون چشمام چقدر چیدی گل خواب من از دست تو بردم شکایت پیش خورشید که عشقت در وجودم چقدر سوزنده تابید ... |
| پیوندهای روزانه |
|
درد این خانه ی متروک تفلدش مبارک همواره تویی... و عشق ... از مشرق خیال باز هم لیلی و ... یه خاطره ... تا روشنی های بلند آسمانی ستاره ی کور مهتابی ترین سکوت آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1388 تیر 1388 بهمن 1387 آبان 1387 مهر 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
منبع کد اهنگ مینوس
|
RSS
|