![]() |
![]() |
|
| ناله را هر چند می خواهم که پنهانی کنم .... سینه می گوید که من تنگ آمدم فریاد کن |
|
آسان گریز من که ز دامم رهید و رفت
از این دل شکسته ندانم چه دید و رفت
پیچیدمش به پای تن خسته را چو خار
چون سیل کند خار و به صحرا دوید و رفت
گشتم چو آبگینه حبابی به روی آب
بادی شد و وزید و دلم را درید و رفت
او مرغ بال بسته ی من بود و ای دریغ
با بال بسته از لب بامم پرید و رفت
بر دامنش سرشک و به لب بوسه ریختم
خندید و گریه کرد و چو آهو رمید و رفت
شعرش به ره نهادم و گفتم که شعر دام
رقصید روی دامم و دامن کشید و رفت
بویم نکرد و یک طرف افکند و دور شد
ای باغبان نخواست مرا ، از چه چید و رفت
آری شهاب دلکش شب های جاودان
یک دم به شام تیره ی نصرت دمید و رفت نصرت رحمانی
...باشد ولی نگفتی این حرف آخرت بود
من باخبر نبودم از آنچه در سرت بود
باور نکردم اما ، گفتی مرا ندیدی !
یا من شکسته بودم یا عین باورت بود
یک شب رسیدی از راه دست مرا فشردی
چیزی شبیه خنجر در دست دیگرت بود
در دست های من بود یک عمر دست هایت
دستی که رنگ خون داشت دستی که خنجرت بود
من مثل سایه ای از آیینه ات گذشتم
زخمم زدی نگفتی شاید برادرت بود
من سوختم تو ماندی باور نکردی از من
خاکستری که دیدی دیدار آخرت بود ... ناصر فیض
سلام دوستای گلم خوبین ؟ یه حسی بهم میگه این پست آخره .. نمی دونم شایدم نباشه ... اما فعلا دیگه هیچ انگیزه ای واسه آپ کردن ندارم چون ... نمی دونم عشق و تو دلم کشتم یا خودش مرد یا هنوز نیمه جون داره دست و پا می زنه اما هر چی هست دیگه اونقدر قوی نیست که بخوام به خاطرش بنویسم .. شکستم اما غرورم و هنوزم دوست دارم با اینکه خورد شده ... حتی اگر هم برگردم فقط و فقط به خاطر دل خودمه نه به خاطر یه عشقی که واسه معشوقش هیچ ارزشی نداره ... از همه تون ممنونم که تو تموم این مدت کنارم بودین و تنهام نذاشتین ... بر می گردم شاید با همین وب یا یه وب دیگه اما حالا نه هروقت که تونستم با خودم کنار بیام برمی گردم دوستتون دارم و امیدوارم همیشه شاد باشین و به آرزو هاتون برسین ... خدانگهدارتون
می دونستم یه روز میری ، می دونستم که خودخواهی
می دونستم دلت دوره ، رفیق نیمه ی راهی
دل و حرمت شکستی تو اینه رسم وفاداری
دلم زخمی دنیا بود خیال کردم دوا داری
از همون اول می دیدم که تو بغض من نبودی
تو رو با خودم می دیدم اما تو یه سایه بودی
تو نگات عشقی ندیدم که بشه به خاطرش مرد
کبر و خودخواهی محضت مثل زالو دلمو خورد
سلام غریبه این آخرین دل نوشته م برای توا، چیه ؟ باورت نمی شه ازت بریده باشم ؟ آره همه چی لااقل برای من دیگه تموم شده ... متاسفم برات که از همون اولشم قدرمو ندونستی ... من از خیلی چیزا چشم پوشی کردم اما تو نفهمیدی ... دوباره شدی همون غریبه .. همون غریبه ای که هیچ وقت نشناختمش ... نمی گم ازت متنفرم ... نمی گم ازت بیزارم .. فقط میگم دارم این عشقو خفه ش می کنم ... آخ که نمی دونی چه حس خوبیه حس آزادی ... حس بی تعلقی ... دیگه نمی خوام واسه رفتنت اشک بریزم چون ارزش اشکای پاک منو هم نداری ... بار اول خیلی گریه کردم بار دوم بغض کردم و با خودم شرط کردم اگه برگشتی قبولت نکنم اما ... نشد باز اشتباه کردم بار سوم ... به اندازه ی تموم عمرم شکستم ... می دونستم داره چه اتفاقی می افته فقط دنبال یه نشونه بودم تا مطمئن شم ... می دونی کی فهمیدم ؟ روز تولدم که مطمئنم یادت بود و نخواستی حتی یه تبریک خشک و خالی بگی ... نه من به تبریک تو محتاج نبودم ... همین حالاشم خیلیا هستن ... اما من کور بودم و چشمامو بسته بودم ... تولد 18 سالگیمو واسم زهر کردی ... 2 سال از زندگیمو خراب کردی ... با نقاب مهتاب اومدی و با همون نقاب سنگی اسمت فرار کردی ... اما حالا دیگه مهم نیست من دیگه می خوام زندگی کنم ؟ می فهمی زندگی یعنی چی ؟ نه ... نمی فهمی ... من عشق می خواستم نه هوس ... اینو هم نفهمیدی ... نمی گم خداحافظ آخه ... خداحافظی درکار نیست ما خیلی وقته از هم جداییم واسه تو خیلی وقته جریان تموم شده و منم بالاخره از با تو بودن دل کندم ... این جمله رو یادت میاد ؟ حالا اینو به جای خداحافظی می گم که خوب یادت بمونه ... من آفتاب بودم و هستم و می مونم اما تو لیاقت مهتاب موندن و نداشتی ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 تیر1387ساعت 1:57 قبل از ظهر توسط آفتاب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره آفتاب |
سلام . من عاطفه هستم 18 سالمه از شمال. عاشق ادبیات و شعرم واسه همین این وبلاگو ساختم تا شعرا و متن هایی که دوستشون دارم و توش یادگاری بذارم واسه تموم اونایی که معنی عشق و می فهمن . امیدوارم از مطالب این وبلاگ راضی باشین .
بر تو چون ساحل آغوش گشودم در دلم بود که دلدار تو باشم وای بر من که ندانستم از اول روزی آید که دل آزار تو باشم دو قلب عشقی را به سنگینی همه ی عالم به بلندی همه ی آسمان ها به کشش همه ی کهکشان ها و به گرمی و روشنی همه ی آفتاب ها در خود می کشند . چه سخت ! چه لذت بخش ! چه بی تاب ! در خیال نمی گنجد ! من آبادی نمی خواهم خرابم کن خرابم کن بسوزان شعله ام کن در دهان شعله آبم کن خوشا آن شب که با آهم بسوزم هستی خود را خدایا تا گریزم زین تن خاکی شهابم کن آفتاب من نه در مشرق است نه در مغرب . در مشرق نیست زیرا سال هاست که از طلوعش گذشته است . از افق دور شده است . به اوج آسمان آمده است . در مغرب نیز نیست . او اهل غروب نیست . او خورشید بی غروب من است ....... من از دست تو بردم شکایت پیش مهتاب که از گلدون چشمام چقدر چیدی گل خواب من از دست تو بردم شکایت پیش خورشید که عشقت در وجودم چقدر سوزنده تابید ... |
| پیوندهای روزانه |
|
درد این خانه ی متروک تفلدش مبارک همواره تویی... و عشق ... از مشرق خیال باز هم لیلی و ... یه خاطره ... تا روشنی های بلند آسمانی ستاره ی کور مهتابی ترین سکوت آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1388 تیر 1388 بهمن 1387 آبان 1387 مهر 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
منبع کد اهنگ مینوس
|
RSS
|