![]() |
![]() |
|
| ناله را هر چند می خواهم که پنهانی کنم .... سینه می گوید که من تنگ آمدم فریاد کن |
|
سلام دوستای گلم خوبین ؟ من دوباره اومدم ...
نیست یاری تا بگویم راز خویش ناله پنهان کرده ام در ساز خویش چنگ اندوهم خدا را زخمه ای زخمه ای تا برکشم آواز خویش بر لبانم قفل خاموشی زدم با کلیدی آشنا بازش کنید کودک دل رنجه ی دست جفاست با سرانگشت وفا نازش کنید پر کن این پیمانه را ای هم نفس پر کن این پیمانه را از خون او مست مستم کن چنان کز شور می بازگویم قصه ی افسون او رنگ چشمش را چه می پرسی ز من ؟ رنگ چشمش کی مرا پابند کرد ؟ آتشی کز دیدگانش سر کشید این دل دیوانه را در بند کرد از لبانش کی نشان دارم به جان جز شرار بوسه های دلنشین بر تنم کی مانده از او یادگار جز فشار بازوان آهنین من چه می دانم سر انگشتش چه کرد در میان خرمن گیسوی من آنقدر دانم که این آشفتگی زان سبب افتاده اندر موی من آتشی شد بر دل و جانم گرفت راهزن شد راه ایمانم گرفت رفته بود از دست من دامان صبر چون ز پا افتادم آسانم گرفت گم شدم در پهنه ی صحرای عشق در شبی چون چهره ی بختم سیاه ناگهان بی آنکه بتوانم گریخت بر سرم بارید باران گناه مست بودم مست عشق و مست ناز مردی آمد قلب سنگم را ربود بس که رنجم داد و لذت دادمش ترک او کردم چه می دانم که بود مستیم از سر پرید ای هم نفس بار دیگر پر کن این پیمانه را خون بده خون دل آن خود پرست تا به پایان آرم این افسانه را فروغ فرخزاد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 3:46 بعد از ظهر توسط آفتاب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره آفتاب |
سلام . من عاطفه هستم 18 سالمه از شمال. عاشق ادبیات و شعرم واسه همین این وبلاگو ساختم تا شعرا و متن هایی که دوستشون دارم و توش یادگاری بذارم واسه تموم اونایی که معنی عشق و می فهمن . امیدوارم از مطالب این وبلاگ راضی باشین .
بر تو چون ساحل آغوش گشودم در دلم بود که دلدار تو باشم وای بر من که ندانستم از اول روزی آید که دل آزار تو باشم دو قلب عشقی را به سنگینی همه ی عالم به بلندی همه ی آسمان ها به کشش همه ی کهکشان ها و به گرمی و روشنی همه ی آفتاب ها در خود می کشند . چه سخت ! چه لذت بخش ! چه بی تاب ! در خیال نمی گنجد ! من آبادی نمی خواهم خرابم کن خرابم کن بسوزان شعله ام کن در دهان شعله آبم کن خوشا آن شب که با آهم بسوزم هستی خود را خدایا تا گریزم زین تن خاکی شهابم کن آفتاب من نه در مشرق است نه در مغرب . در مشرق نیست زیرا سال هاست که از طلوعش گذشته است . از افق دور شده است . به اوج آسمان آمده است . در مغرب نیز نیست . او اهل غروب نیست . او خورشید بی غروب من است ....... من از دست تو بردم شکایت پیش مهتاب که از گلدون چشمام چقدر چیدی گل خواب من از دست تو بردم شکایت پیش خورشید که عشقت در وجودم چقدر سوزنده تابید ... |
| پیوندهای روزانه |
|
درد این خانه ی متروک تفلدش مبارک همواره تویی... و عشق ... از مشرق خیال باز هم لیلی و ... یه خاطره ... تا روشنی های بلند آسمانی ستاره ی کور مهتابی ترین سکوت آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1388 تیر 1388 بهمن 1387 آبان 1387 مهر 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
منبع کد اهنگ مینوس
|
RSS
|